پاپتی

این طبع که من دارم، با عقل نیامیزد...

پاپتی

این طبع که من دارم، با عقل نیامیزد...

پاپتی

پاپتی . [ پ َ ] (ص مرکب ) در تداول عامیانه ،پابرهنه . || یک لاقبا. سخت فقیر و بی چیز.

پیام های کوتاه

  • ۲۶ دی ۹۸ , ۱۵:۳۸
    قاف

۲ مطلب با موضوع «حضرت صاحب (عج)» ثبت شده است

پست وبلاگ یا رئوف


 یا رئوف...


امشبو اصرار داشت تو مهتابی خونه بخوابه. هوا کمی سوز داشت. بوی زمستون رو می شد از آسمون سرخ شب شنید. هیچکس نمی دونست تو ذهنش چی می گذره. آقاجون و خانجون هر کاری کردن نتونستن بیارنش تنگ بخاری بخوابه. زیر لب غرولند می کردن که جن زده شده این پسره. از پسش بر نیومدن ولی دور و اطرافشو پر از پتو و لحاف کردن که نچاد. بوی نفتالین فضای مهتابی رو پر کرده. تنهاست. هر دوشون رفتن بخوابن. نور ماه فضای مهتابی رو حسابی روشن کرده. جاشو پهن کرد و سرشو گذاشت رو بالش. چشم دوخت به ماه. یاد 2 ماه پیش افتاد. یه سری مسائل رو دیده و شنیده بود. کلا برگشته بود. از خلاف. از گناه. عزمشو جزم کرده بود. یه چیزی تو ذهنش جرقه زده بود: چله...


اولش خیلی سخت بود. یه ده روز و یه 12 روز رو شکسته بود. اما عاقبت تمومش کرده بود. امشب شب موعود بود. همش به کاغذی که با مداد قرمز سرخ شده بود نگاه می کرد و اشک می ریخت. زوایا و خفایای خاطرش را زیر و رو کرد. از گندکاری های قبل از توبه تا روزی که یه کاغذ سفید برداشت و جدول بندیش کرد. یه جدول 40 در 20. ستون بالا رو تاریخ زد. 6/8-7/8-8/8 ...ستون کناری رو هم شروع کرد به پر کردن. اول از همه نوشت نماز اول وقت. بعد یاد نماز صبح های قضاش افتاد، نوشت نماز صبح. این طور جدول بندی رو معلم دینی شون تو دبیرستان از خاطرات شهدا یادشون داده بود. یه لحظه کپ کرد. چطور می شه اون ماجرا الان یادم بیفته؟


اول واجبات رو نوشت. بعد با خودش گفت که چی؟ با واجبات نمی شه جایی رو گرفت. اینها وظیفه اند. باید حال علی حده داد به خدا!!! تا بشه حسابی منت گذاشت و حاجت گرفت!!!


یاد محرم افتاد. تنها ماهی که خلاف ملاف، گناه مناه تعطیل.


امام حسین.


 شنیده بود زیارت امام حسین گناه رو می شوره. نوشت زیارت عاشورا. قطره اشکی کاغذ رو خیس رو کرد. بعد از دو ماه هنوز جای اون اشک رو کاغذ مونده. با سر انگشتش لمسش می کنه. زبرتر از جاهای دیگه کاغذه. بوش کرد. بوی تربت میداد. تربت خیس خورده.


بعد یاد نماز شب افتاد. تو شب های قدر بسیار از آخوند مسجد شنیده بود از فضیلت های نماز شب. نوشت. بعد گفت: آخه خاک تو سرت، تو که نماز صبحات قضاست. نیم ساعت قبل اذان پاشی که چی. بازم یاد دبیرستان افتاد. معلم دینی گفته بود شما شبا که تا نیمه شب تلویزیون و اینترنت می رین. موقه خواب یه یک رکعت نماز شب هم بخونید. سریع کتاب دعای خانجون رو آوورد و دستور نماز شبو تو یه کاغذ کوچیک نوشت و گذاشت تو جانمازش.


اون موقع یه لحظه خدا رو به خاطرش شهادت پدرش شکر کرد. همیشه گله مند این واقعه بود ولی این بار. اگه پدرش شهید نبود نمی تونست تو دبیرستان شاهد درس بخونه و این چنین معلومات دینی داشته باشه.


تلاوت قران و تعقیبات نمازها رو هم به برنامه اش اضافه کرد. نوبتی هم که باشه نوبت گناهاست. نوشت: دروغ ممنوع. غیبت ممنوع. پر حرفی ممنوع و تعدادی دیگه از گناها که با یاد آوری و حتی دیدنش تو کاغذ سرخ عرق شرم رو پیشونیش نشست. آخرش هم یاد جمکران افتاد. وقتی بچه بود با باباش یه بار رفته بود اون مسجد. باباش تعریف کرده بود که خیلی ها با 40 روز مرافبت و انجان ندادن گناه میان اینجا تا امام زمان رو ببینن. با خودش گفت: چله که می گیرم بذار نذر امام زمان کنم. شاااااااااید دیدمش. امضا رو زد تنگ کاغذ و شروع کرد. 2 بار نتونست دووم بیاره ولی بار سوم کج دار مریز گردن شیطون رو شکسته بود. این مدت سخت گذشته بود ولی شیرین بود. کمترین اثرش تو چهره بود. هر کی میدید می گفت فلانی خوشگل تر شدی!!! قلبش هم مهربون تر شده. بیشتر هوای خانجون و آقا جونو داره.


از وقتی امضاش اومده پا کاغذ هر شب وقت خواب جدولو می گیره دستشو با مداد قرمز مواردی رو که انجامش داده تو جدول رنگش می کنه. و امروز آخرین خونه های جدول سرخ شد. رنگ خون باباش.


هوا سردتر شده. این روزها خسته است. آخه از روز 15 به بعد عارش اومد تو خونه بمونه و کاری نکنه. قبلا سرشمو با فیلم و اینترنت و ... این خزعبلات پر می کرد ولی حالا که قید اونها رو هم از ترس گناه زده کلا دست خالی  شده. یه روز سری به زیر بازارچه زد. چشش به یه اطلاعیه افتاد. به یک گارگر ساده برای کار در یک مکانیکی نیازمندیم. موبایلشو در آورد و شماره رو گرفت. آدرسو پرسید و راهی شد. کسب و کارشم جور شد. با خودش گفت: یکی از برکات زیارت عاشورا و نماز شب.


 یواش یواش ناامید می شد. چشماش سنگین شده بود. پس چرا نمیاد. من به خاطر اون اومدم تو مهتابی خوابیدم که روشن باشه و خوب ببینمش. جلو پاش پاشم و بلند سلامش کنم ولی ...


خروس ها شروع به خوندن کردن. هنوز هوا تاریکه. تا صبح یه 2 ساعتی وقت هست. یکی دیگه از پتو ها رو برداشت و کشید روش.


خوابش برد ...


پی نوشت:


زدم تو فاز داستان. اهل بخیه است و فاز و نول کردنش دیگه. ببخشید.


خودم دوست ندارم انتهای داستان اینطوری بمونه. اصولا بعد از خوندن اینجور داستانا هرچی از دهنم دربیاد نثار نویسنده می کنم. آخه لامذهب آخرشو فکر نکردی چرا شروعش می کنی.


ولی شما نکنین این کارو چون این فصه آخرم داشت. هنوز هم داره. ولی غیر قابل انتشاره. اصلا شما تمومش کنید. بسم الله. منتظرم.


پادشاه فصل ها پاییز مبارک. به قول شاعر: شاعر نشدیم و گرنه می فهمیدیم پائیز بهاریست که عاشق شده است.


البته ما شاعر نشده پرده از اسرار هستی بر می داریم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۰۸:۵۵
پا پتی
پست وبلاگ یا رئوف

یا رئوف ...

مى گویند که جمعى از طلاب علوم دینى تلاش فراوانى کردند که در هر حال به دیدار امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف موفق شوند و آن حضرت را زیارت کنند. بنابراین، از این و آن در این باره سؤال کردند و بسیارى از اعمال عبادى و نیایشى را انجام دادند، اما موفق نشدند و نتوانستند امام زمان صلوات الله علیه را زیارت کنند. یک روز به آن جماعت خبر دادند که حضرت حجت، امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف به زودى در صحن مبارک حضرت امام حسین علیه السلام خواهد آمد و در فلان روز و فلان وقت در آنجا حضور خواهد یافت.

آنان همگى به شهر مقدس کربلاى معلا آمدند و در همان روز حضور یافتند؛ روزى که هیچ مناسبت مذهبى خاصى هم نبود. داخل صحن شریف شدند و مردمِ کمى، در صحن حاضر بودند. در همان هنگام که آن جماعت در پى یافتن چهره اى خاص بودند، چشمشان به جوانى افتاد که در گوشه صحن بود و در مقابل او بساطى پهن بود که در آن قفل هایى براى فروش گذاشته بود و هیچ یک از آن قفل ها کلید نداشت، یا کلیدهایى که قفل نداشتند، چون این امر در آن زمان در عراق طبیعى بود. مردى نزد آن جوان آمد و گفت: قفلى دارم بى کلید، و از تو مى خواهم که آن را از من بخرى و قیمت مناسبى در ازاى آن به من بدهى، چون یتیمانى در خانه دارم و با این پول مى خواهم برایشان مقدارى گندم و جو بخرم.

آن جوان در بساط خود به جست و جوى کلیدى پرداخت تا شاید به آن قفل بخورد و با ارزش تر شود. پس از اندکى جست وجو کلید مناسب را یافت و به آن مشترى گفت: قیمت قفلى که دارى یک فلس است و قیمت این کلید ـ که از آن من است ـ نیز یک فلس مى باشد، اما قیمت هر دوى آنها روى هم پنج فلس مى شود. لذا من کلید را به شما مى فروشم و چون پول ندارى به صورت نسیه آن را از من بخر. قیمت پیشنهادى هم یک فلس است. پس از آن قفل و کلید را از تو به قیمت پنج فلس مى خرم. اما چون من کلید را به صورت نسیه به قیمت یک فلس فروختم، بنابراین چهار فلس به تو مى دهم و بدین ترتیب بدهى خودت را پرداخته اى. مرد پذیرفت و معامله صورت گرفت و چهار فلس به دست آورد نه یک فلس.

این معامله آن جوان دستفروش، که در صحن مطهر امام حسین علیه السلام به فروختن قفل و کلید مشغول بود، مایه حیرت آن طلاب شد. مرد مشترى هنوز نزد جوان کاسب بود. برخاست و به طلاب رو کرد وگفت: مثل این جوان شوید (و اشاره کرد به جوان دستفروش) تا امام زمان سلام الله علیه خود به دیدنتان بیاید. این را گفت و رفت. طلاب که غرق در حیرت بودند با دیدن این صحنه و شنیدن این جمله به خود آمدند. یکى پرسید: این مرد کیست؟ دیگرى گفت: شاید خود امام زمان علیه السلام باشد! در پى یافتن آن مرد مشترى به این سوى و آن سوى دویدند، اما هیچ گونه اثرى از او ندیدند.

 

پی نوشت:

آن جوان که قفل و کلید مى فروخت، خود شیخ انصارى بود، و در آغاز تحصیل و حضورش در عتبات مقدسه، براى تأمین معاش هر روز چند ساعتى به آن حرفه مشغول مى شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۳۵
پا پتی