ابد والله ما ننسی حسینا (3)
پست وبلاگ یا رئوف
یا رئوف...
ساعت 6/30 درب پایانه مرزی باز شد و با اتوبوس وارد مرز شدیم. کارت شناسایی اتوبوس را تحویل نگهبانی دادیم و چند متر بعد روبروی سالن انتظار پیاده شدیم. سالنی نسبتا بزرگ و تمیز مانند ترمینال ها و ایستگاه های راه آهن. با این تفاوت که دست فروش ها عوض تخمه و پفک، زیارت نامه و کتاب عتبات عالیات را می فروشند. تمام کاروان هایی که از این پایانه راهی می شوند آذری زبان هستند. بعدها کاشف به عمل آمد که صدی نود کل زوارها آذری هستند...
بعد از مدتی انتظار مدیر کاروان که بعدها در خاک عراق به لقب "معلم" ملقب شد پاسپورت ها را تحویلمان داد و اعلام کرد که به ترتیب شماره ای که روی جلد پاسپورت خورده است به صف شویم. شماره ها از یک شروع می شود و تا 38 ادامه دارد. شماره من 16 است. هر کاروان در گوشه ای از سالن مسافران خود را به صف کرده است. یکی از خصوصیات معلم ها صدای بلند و رسای آنها است. معلم ما هم از این قائده مستثنی نبود ولی صدای شخص شخیص من وقتی که با صدایی بلند و رسا کاروان زنجان را صدا کردم قابلیت های خود را نشان داد و با کمک معلم و سایر جوانان تمام زواران را از خواب غفلت بیدار کرده و به صف کردیم. و این مسئولیت در طول سفر به اینجانب محول شد. به صف شدیم. معلم اعلام کرد که به ما ابلاغ شده است که ورود هر نوع میوه و خوراکی به خاک عراق ممنوع است و در صورت مشاهده میوه ها ضبط می شود. بعد از اعلام خبر ملت طبق ضرب المثل آذری که ترجمه اش " جانم خراب شود بهتر از این است که مالم خراب شود" و از ترس اینکه مبادا ماموران محترم و زحمتکش مرزی چه از نوع ایرانی و چه از نوع آمریکایی و عراقی اش دلی از عزا در بیاورند ساک ها را گشوده و شروع به تلنبار میوه ها در شکم مبارک خود شدند. منظره بس بدیع بود. پیر و جوان ، زن و مرد با یک چاقوی زنجان در دست، صبح زود، چه میوه ای تناول کرده و به یکدیگر هم تعارف می کردند. میوه نه روزه در نیم ساعت صرف شد!! تصور کنید بوی پرتقال و نارنگی سالن را برداشته بود. اشتباه نکنید من و رفیقم ذره ای میوه نخورده و نایلون آن را تحویل بوفه ترمینال دادیم تا آنها از آن بهره مند گردند. فقط آنچه یادآور ذهنمان بود مادرمان بود که علیرغم امتناع ما به زور میوه را در ساکمان جا کرد. ساک ها را روی ریل قرار داده و عملیات بازرسی به صورت رایانه ای شروع شد. بعد از عبور و مشاهده ساک توسط رایانه دوباره با ساک های تفتیش شده به ترتیب شماره در صف شدیم تا ویزا دریافت کنیم. پلیس مرزی خسروی از افسران بانو در این راستا بهره می برد!! بسیاری از آن ها در نهایت خشانت چهره مان را ور انداز کرده و پاسپورتمان را مهمور به ویزا می کردند. قابل ذکر است که از سربازان آمریکی ( باالغه العربیه) آنقدر نترسیدیم که از بانوان ایرانی.؟!
کم کم با جوانان گروه آشنا می شویم. بسیاری از آن ها برای چندمین بار است که مشرف می شوند. بچه ها خوب و اهل تفریح هستند. در همین فاصله بسیار گفتیم و خندیدیم. اکثرا در یک رده سنی قرار داریم. بعد از اخذ ویزا و کنترل آن توسط سرباز مرد مرزی، وارد سالن انتظار دیگری شدیم تا همه اعضای کاروان ویزا بگیرند. این سالن هم به طور مجزا برای خود سرویس بهداشتی بوفه و فروشگاه دارد...
مدتی منتظر ماندیم تا کاروان تکمیل شود. بعد از تکمیل اعضا از سالن خارج شدیم و تمام ساک های خود را بار چرخ های بزرگ کردیم. بار ۳۸ نفر را دو تا چرخ حمل کردند. خاوری بودند برای خودشان! مسیر کوتاهی را تا نقطه صفر مرزی طی کردیم. نقطه جالبی است این نقطه. شاید کمی هم مضحک. محلی که در فاصله ۵۰ سانتی متری پرچم. زبان.آدم ها. طبیعت. خودروها. از همه جالب تر ساعت ها همه تغییر می کند. فقط با یک قدم جلوتر باید ساعت خود را نیم ساعت عقب بکشی. و در یک زاویه دید ۲ ساعت مختلف را رویت کنید. دوباره به صف شدیم و ساک ها را بدست گرفتیم و این بار توسط یک افسر درجه دار مرد ویزاهامان کنترل شد و به جوانان کاروان هر کدام یک جین آب معدنی اهدا شد که آب کل کاروان در مسیر بغداد همین است و قدم در سرزمین قبلا دشمن الان دوست و برادر عراق گذاشتیم...