ابد والله ما ننسی حسینا (5)
پست وبلاگ یا رئوف
یا رئوف...
بعد از اینکه پاسپورتمان مهر ورود به عراق خورد، وارد قسمت دیگری از سالن شدیم که توسط آمریکایی ها اداره می شد. در این قسمت زنان از مردان جدا شدند و من چون مردم، ناگزیر قسمت مردانه را توصیف خواهم کرد. با عرض پوزش از بانوان. دوباره به صف شدیم و به ترتیب خودمان را به یک سرباز بسیار بسیار دیلاق(در ایران کسی به آن قد ندیده ام حتی در رسانه نه چندان ملی)، کچل،بسیار سفید با یک عینک از نوع کائوچویی( در دوران دبیرستان یکی از دوستان از آن مدل عینک می زد و حسابی باعث تفریح ملت بود) معلوم است هنوز در آمریکا این عینک ها استفاده می شوند.با لباس پلنگی و ... خلاصه در توصیفش جمله مخلوق کمیاب و شی عجاب کفایت می کند.لامذهب برای عکس گرفتن از من حسابی دولا شد. این سرباز را یک جوان که لهجه اش و مدل چشم هایش بوی افغانستان یا ترکمنستان را می داد به عنوان دیلماج همراهی می کرد. سرباز مذکور از کودکان ایرانی با آب نبات های بزرگ و رنگارنگ که به صورت مارپیچ سفید و قرمز بودند و به عصا می ماندند، پذیرایی می کرد. کاش من هم کودک بودم.
خودش هم به دفعات کوکاکولا می نوشید. پدر سوخته...
هرکول!
جناب هرکول از چشم هایمان با نوع خاصی از دوربین ها عکس گرفت و پاسپورتمان را برادر افغانی مرور کرد و با زبان شیرینش نامم را تحسین نمود. گفت: اسمت زیباست و به سرباز هرکول گفت:his name is benjamin.و ما را به سمت دیگری از سالن رهنمون ساخت. مانند حمام های نمره سابق روی سکویی کنار دیوار به صف نشستیم تا انگشت نگاری شویم. اینجا فضا کمی متفاوت بود. موسیقی فیلم کریستف کلمب به آرامی گوش را می نواخت. این قسمت توسط چوب هایی که ظاهرا چوب کانتینر مهمات است پارتیشن بندی شده است . انگشت نگاری توسط سه سرباز صورت می گیرد یکی مدل کره ای ها را دارد. دیگری آمریکایی سیاه پوستی است و سومی خانمی سیاه پوست که موهای مجعد خود را ریز بافته و هلندی می نماید. این را از پرچم نقش شده روی لباس نظامی اش می شود فهمید. در مقابل هر یک از آنها یک دستگاه لپ تاپ، یک دوربین کانن که روی سه پایه ای کوچک سوار شده است، دستگاه مکعب شکلی که وجه بالایی اش شیشه است و دستگاه انگشت نگاری است. یک بوکس سیگار وینستون، یک شیشه نسکافه نستله، و انواع تنقلات... به چشم می خورد.به نوبت نشسته و با جوانان حسابی تفریحمان درآمده بود. نوبت به من رسید. مامور معذور من شد همان سرباز زن سیاه پوست نمکین. تفریحمان کم بود، سوژه بهش اضافه شد. این سرباز محترم مترجمی غیر محجب از نوع بانوان عراقی داشت که به آنچه پوشیده بود ما در ترکی می گوییم پاچین(می گویند فارسی اش پیراهن است اما احساس می کنم منظورم را نمی رساند) کرم رنگ با گل های ریزقهوه ای. البته این حقیر فرصت صحبت با ایشان را پیدا نکردم، چون از ابتدا با زبان انگلیسی با حاج خانوم آمریکایی مصاحبت را آغاز کردم، دیلماج رفت پی کارش. بسیار محترمانه برخورد کرد و خواست که اول 4 انگشت دست راست، بعد 4 انگشت دست چپ و بعد 2 انگشت شصت را روی دستگاه قرار بدهیم. در این میان انگشتر فیروزه ام را با خودکارش نشان داد و با لبخندی خواست که یادگاری داشته باشد. من هم با هزار مکافات فهماندمش که یادگاری مشهد است و...
بعد هم با دوربین عکس چهره ام را گرفت و با عکس پاسپورت مطابقت داد. سیستمی که در مرزها توسط آمریکایی ها راه اندازی شده است به صورت شبکه است و اگر در چند ماه اخیر از طریق مرزهای دیگر راهی عراق شده باشید با توجه به اطلاعات اخذ شده، مشخصات و حتی اثر انگشت شما توسط شبکه فراخوان می شود . این را از سایر همسفران که برای بار چندم راهی این سفر شده بودند متوجه شدم.
ظاهرا که مراحل گمرکی تمام شد. وارد حیاط شدیم . سربازی، سگی گرگی در دست وارد سالن شد. اوضاعی است...
در حیاط ساکها به صف ولی نه منظم کنار هم چیده شده است. هر کس که کارهای اخذ ویزایش تمام می شود باید خودش ساک خودش را از میان ساک های دیگر هموطنان بیابد. چه شود...
با هزار مکافات یافتیم. حال باید اتوبوس حاملمان را بیابیم. روی شیشه اتوبوس های به صف شده را چک کردیم و وقتی نام مدیر کاروان یا معلم را روی شیشه دیدیم حسب وظیفه صدا زدم کاروان زنجان...
*خیلی مربوط:
مادر این سربازان آمریکایی هم نگران هستند که فرزندانمان در مملکت غربت سربازند و هر روز روبروی کاخ سفید در اعتصاب...