ابد والله ما ننسی حسینا (7)
يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۵۴ ب.ظ
پست وبلاگ یا رئوف
یا رئوف
اینجا کاظمین است. امروز کاظمین دیگر شهر نیست که شهرکی از شهر بغداد است. در بدو ورود وارد یک منطقه حفاظت شده شدیم که با بلوک های بسیار بلند سیمانی حفاظ بندی شده بود. اطراف این بلوک ها پر بود از تانک ها و نفربرهای آمریکایی که پرچم عراق را در اهتزاز داشتند. درب ورودی عکس بزرگی از نوری مالکی و یک شیخ عمامه سفید داشت که زیرش از طرف این دوبزرگوار به زواران به زبان عربی خیر مقدم گفته شده بود. خلاصه هر کس آن فضا را می دید فکر می کرد که وارد یک پادگان نظامی می شود. ولی بعد از وارد شدن متوجه شدیم که اینجا ترمینال است!!!
اتوبوس را پارک کرده و ساک ها را پیاده کردیم ولی مامور امنیت به زور توجیهمان کرد که بردن ساک به کاظمین ممنوع است و چون اقامت شما حدود 12 ساعت در کاظمین است فقط وسایل ضروری سفر را درون ساک یا نایلون ریخته و با خود همراه داشته باشید و سایر وسایل را در صندوق اتوبوس بگذارید. همان گونه کردیم زیاد هم بی ربط نمی گفت. ولی بسیاری اصلا گوششان بدهکار نبود. خصوصا بانوان نسبتا محترم. شاید چون خودشان ساک بر نمی داشتند....
ساک ها را به صف کرده و از آنها فاصله گرفتیم . مامور تفتیش بمب یاب آنتن دارش را در دست گرفت و برای فعال سازی دستگاه چند قدمی در جا قدم رو رفت و با حرکتی سریع تفتیش آغاز شد. به خیر گذشت. ساک هامان بمب نداشت. حال باید خودمان به صف می شدیم. شدیم و مامور مانند ساک با ما برخورد کرد الحمدلله جیب هامان هم بمب نداشت. سوار ون های 15 نفره شدیم. این بار هر ون یک مامور امنیت. از ترمینال بیرون آمدیم بلافاصله میدان ورودی شهر را دور زدیم که دیدیم ون نگه داشت. سوار نشده باید پیاده می شدیم. پرسیدیم چرا؟ راننده گفت: تفتیش( با لهجه عربی خیلی جالب می شود) . پیاده شدیم و دوباره یک بار ساک ها و یک بار خودمان. در فاصله 3 دقیقه از ترمینال تا اولین بازرسی ترقه هم درست نمی شود چه رسد به بمب!!
دوباره سوار شدیم. باور کنید 300 متری نرفته بودیم که دوباره پیاده شدیم. و باز هم تفتیش. این بار مرا با شهروندان عراقی اشتباه گرفته بودند و می گفتند از صف زوار بیرون برو و در طرف دیگر تفتیش شو.بچه ها حسابی مامور بیچاره را سر کار گذاشتند و کلی خندیدیم. باز هم نه بمبی و نه ترقه ای. خواستیم دوباره سوار ماشین بشویم. ماشین رفته بود. برای دو قدم راه یک ون؟؟ چه احترامی به زوار ایرانی!! پیاده به را افتادیم. یک جفت گنبد طلایی جلوی چشممان. که البته یکی را برزنت پیچیده اند ولی دیگری مثل خورشیدی می درخشید. زرد زرد.شهر بوی خاصی می دهد. بوی مشهد در سال های دور. کمتر اثری از نظافت و بهداشت در شهر دیده می شود. ولی زندگی به شدت جاریست. دست فروش، مغازه دار، حمال هایی که البته گاری چوبی 3 چرخه دارند و معمولا وقتی بار زیاد بارشان کرده باشی جلویشان بلند می شود و کله می کنند. ولی مزیتی که به چرخ های ما دارند راحتی در هدایت کردن است. چون جلو یک چرخ دارد، گاری هیدرولیک فرمان می شود. در این محدوده که ما مشغول طی کردن مسیر آن هستیم ورود ماشین ممنوع است . چقدر سیم کارت فروشی و چقدر ویدئو کلوپ دارد این خیابان. ویدیو کلوپ هایی که فیلم یوسف پیامبر ساخته سلحشور را با آب و تاب می فروشند. وای نه! دوباره تفتیش. باز هم....
این بار موقع خروج به من مشکوک شدند و بازرسی بدنی. من خیلی غلط اندازم؟؟؟
به خیر گذشت. اینجا ملت دارند تدارک ایام محرم را می کنند. در گوشه و کنار خیمه ها بر پا کرده اند و درونش کشتی هایی گذاشته اند که شاید نمادی از سفینه النجاه باشد و نیز بعضی از خیمه ها را با چهل چراغ و آیینه آذین بسته اند که شاید نمادی از مصباح الهدی باشد. از هر کدام از خیمه ها صوت حزین ملا باسم یا حاج عبدالزهرا گوش را می نوازد. وای که چقدر دوست دارم نوحه عربی را...
در مسیر جمع کردن زوار زیر لوای کاروان زنجان دردسری شده است. حنجره ام پاره شد . کاروان زنجااااااااااااااااااااان....
به پاساژی رسیدیم. دستی و بدون دستگاه تفتیش ، بازرسی شدیم. در این پاساژ اختصاصی لوازم آرایش و شامپو و ... می فروشند. ولی ما را با اینجا چه کار!؟. الان می گم: هتل یا فندق ما در انتهای این پاساژ بود. زمزم هم نامش.
وارد شدیم به زندان هارون می مانست. تاریک. توضیح دادند که باید صبر کنید تا موتور برق روشن شود. و روشن شد. نه خوب ،کمی از هتل های خودمان نداشت. تمیز و زیبا. ولی در و دیوارش پر بود از عکس های علی دایی. کاپیتان اسبق تیم ملی ایران و سرمربی حال حاضر تیم پیروزی. اول فکر کردیم شدت علاقه موجب شده که این عکس ها به دیوار الصاق شود ولی در طبقات فوقانی واقعا شورش در آمد. مخصوصا اینکه عکس کارمندان و پیشخدمت ها هم با علی آقا در حالی که دست در گردن هم دارند و به زوار می خندند کنجکاویمان را برانگیخت. جویا شدیم. بعله علی آقای دایی مالک چند دانگ از 6 دانگ این هتل بوده زمانی. و در نجف و کربلا هم دارد چنین هتل هایی. بگذریم که به ما مربوط نیست.
اتاق ها توسط معلم تقسیم بندی شد . 4 تا آدم مجرد هم اتاق معلم و مداح کاروان شدیم. اتاق ها سوییت بود. 2 اتاق خواب . یک جایی که چون کفش موکت نداشت و ظرف شویی آنجا بود اسمش را می گذارم آشپزخانه. حالی که مشتمل بر یخچال و تلویزیون و یک دستگاه رسیور بود که آنهم فقط شبکه های ایرانی و شبکه های استانی را می گرفت. ( پدر رسانه ملی بسوزد اینجا هم دست نمی کشد) درون اتاق خواب ها بخاری های برقی بود که شب ها عوض چراغ هم استفاده می شد با آن نور قرمز پدر چشم را در می آورد. حمام و ... هم که لازمه هر سوئیتی است. مداح کاروان اجازه گرفت که دوش بگیرد. همه متفق القول اجازه صادر کردیم، نیم ساعتی داخل بود و بعد از خروج گفت آب خیلی گرم بود و من معمولا 5 دقیقه دوش می گیرم ولی آبش کلی گرم است و لذت داشت و...بعد از او هر که رفت دوش بگیرد فریاد می کرد که مداح آب گرم را تمام کرده و ... اذان مغرب شد و بدون غسل زیارت راهی شدیم. از اینجا به بعد نوشتن برایم بسیار سخت خواهد شد فعلا بماند....
۹۷/۰۷/۰۸