سه ماه گذشت
پست وبلاگ طرقه
اوست نشسته در نظر
بعد از مدت ها قحطی در دسترسی به دهکده جهانی یه کارت بیست ساعته خریدم و با سرعت نفتیش مشغول گز کردن در این دهکده ی البته در ایران دارای کدخدا شدم. البته فقط قابلیت سر زدن به وبلاگ را دارم. آنهم وبلاگهایی که اولا به لطف گزمه ها فیلتر نشده اند و ثانیا قالب سبکی داشته و در صفحه ی اولشان 20 پست اخیر با 200 عکس و ضمیمه و تعلیق بارگذاری نشده باشند. از مرور خبرگزاری ها و ایمیل ها و سایت های مورد علاقه ام که کلا شرمنده ام مگر از خدا خواسته جایی تلپ(منظور صدای افتادن چیزی در جایی باید باشد ظاهرا) شوم و از فیض اینترنت پر سرعت مفیوض. یادآوری کنم که این دومین بار است که این پست را می تایپم یک بار تایپ کردم بار بلاگفا نشد، ذخیره هم نشد. احساس کردم دست های پنهانی در کار است لذا قسمت هایی را که "برای او" نوشته بودم حذف کردم تا مقبول افتد و لایق انتشار.
خلاصه سر زدن به وبلاگها دلتنگم کرد برای پرنده ی نیم سوخته ام بنویسم."طرقه". و تو چه می دانی که من چه می کشم. احساس سوختن به تماشا نمی شود. ...
پرسید: چند وقت شده که عقد کرده اید؟ من هم آنجا بودم. جواب داد سه ماه. گفت چه زود گذشت. گفتم برای من سه قرن بود. هر روزش معادل....روز. (حوصله حساب کتاب نیست. هر چند روز. اصلا مگر فرقی هم می کند. مهم آدرنالین و اسید معده ی و هزار مایع مترشحه از غدد تنمان است. و روحیه مرده مان) این سه ماه کذایی...
- دم زنانی که مردانه پای حقیقت می ایستند گرم و دم مردانی که کوفوی وار(واژه جدید معادل اهل کوفه. (لغت نامه ی بنیامینیه.منتشره در دو هفته بیکاری اخیر. آی تولید کرده ام از این نوع واژگان!!!)) هر حقیقتی را دور میزنند و گذشته خود را به انحای مختلف فراموش می کنند و حقیقت را کتمان...(بماند بی ادبی است. هله او سوز به قول حاج سید حسین.)(کمانه(پرانتز)ش زیاد شد. برای درک معنا مهملات داخل کمانه را نخوانید.
- گاهی چقدر شرمنده می شویم.
- دوست، رفیق ... این روزها روزگار به شدت مشغول تشریح و تبیین این واژگان برایم است. شاید مجبور به تجدید نظر در معنایش بشوم. همچنان که شیخ الرئیسمان در این اواخر می کرد.غربال.
این ها را بافتم تا شاید گره ذهنم برای توصیف این سه ماه کذایی باز شود ولی هنوز هم "کذایی روبرویش سه نقطه" بهترین وصف است.
بعد از این پاراگراف (منظورم بند بود. فردا خرکشم نکنید غربزده ی اجنبی پرست) 2 خط نوشته بودم برای 2 نفر. حتما خوانده بودند و می دانستند مضمونش را که اجازه ی انتشار ندادند. کاش اداره ارشاد همه ما همانها باشند. "ممیزی غیبی"
پی نوشت:
* راضی ام به رضایش. ما که نمی دانیم. اصلا چه میدانیم؟ به ما چه؟ به قول آقای انصاری دبیر بسیار محترم علوم اجتماعی مان" به ما مربوط نیست". منتی هم نیست. هست؟ به ما چه اصلا. شاید هم باشد.
* مدتی است با مجانب هایی که هیچ گاه بر منحنی ها مماس نمی شوند احساس همدردی عجیبی می کنم.(رک ریاضی 2 و حسابان 1و2)
* نسخه فرارش را خیلی وقت پیش بهم داده. تنبلی و بی غیرتی امانم نمی دهد. عزمم را جزم کرده ام از امشب. شما شاهد باشید. شروع کردم. سخت دعا کنید سربلند بیرون بیاییم. بعد ان شا الله سرازیری است.
* من با خودم چند چندم؟
دستتان خالیست و سرتان خوش ها. می نشینید مهملات مرا از اول تا آخر می خوانید. اینها همه اش الف سنه کردی است. برا خنده هم تجویز نمی کنم.