پاپتی

این طبع که من دارم، با عقل نیامیزد...

پاپتی

این طبع که من دارم، با عقل نیامیزد...

پاپتی

پاپتی . [ پ َ ] (ص مرکب ) در تداول عامیانه ،پابرهنه . || یک لاقبا. سخت فقیر و بی چیز.

پیام های کوتاه

  • ۲۶ دی ۹۸ , ۱۵:۳۸
    قاف
پست وبلاگ یا رئوف


یا رئوف...


چند روز پیش آزمایشگاه اپتیک داشتم. مجبور بودم طیف رنگ را از درون لوله میکروسکوپ تماشا کنم. ولی هر کاری کردم پیچ تنظیم کننده عدسی میکروسکوپ فرو می رفت تو چشمم. به یکی از هم گروه ها گفتم بیا تو طیف را تماشا کن. خوب دقیق شدم، اون خیلی راحت بدون اینکه پیچ تنظیم بره تو چشمش، طیف را تماشا کرد و به راحتی تعداد نوارهای تاریک و روشن را شمرد. مشکل از من بود!


مثل کلاس خطاطی، مثل کلاس موسیقی، مثل باز کردن درب کنسرو با دربازکن، مثل کار با موس، مثل بستن ساعت مچی وهزاران نمونه دیگر.


هیچ وقت یادم نمیره اولین روزهایی که توی یه قنادی مشغول به کار شده بودم یارو هر چی کرد نتونست بسته بندی شیرینی رو یادم بده چون مشکل من در نظر اون بسیار عدیده بود. همین شد که شب موقع خونه رفتن یک جعبه خالی و مقداری نخ بردم خونه و نمرین بستن جعبه کردم.الانم سبکم در بسته بندی منحصر به فرد و اختصاصیه...


یا روزهایی که چند تا استاد برا خوشنویسی عوض کردم و هیچ کدومشون نتونستن قلمم رو درست بتراشن.


یا روزهایی که تو مهمونی هستم و از نظر جا، کمی در مضیقه. سفره انداخته می شه و من کمی با بغل دستیم رو در بایستی دارم. اون وقته که اصلا طعم غذا رو نمی فهمم، چون باید خودمو با بغل دستیم هماهنگ کنم که موقع بلند کردن قاشق آرنجم نره تو قاشق بغل دستی...


آره خوب من یه چپ دستم. نه فقط چپ دست که یک چپ چشم و یه چپ پا ...


تو آزمایشگاه هم مشکلم این بود که میکروسکوپ برا راست چشم ها بود و من یه چپ چشمم.گر چه اون روز از بند تماشای طیف های نور رهانیده شدم و کارم شد نوشتن و تحلیل داده ها ولی یه جورایی دلم شکست. یاد کنکور افتادم که با وجودی که هنگام ثبت نام در قسمت معلولیت ها!!  ضربدر می زدیم که چپ دست هستیم ولی بازم سر امتحان کسی بهمون محل نمی گذاشت. تازه وقتی به کمرت یه انحنای 45 درجه می دادی، مراقب  بهت چشم غره می رفت و یا یه حالت طلبکارانه می گفت که :"به ورقه خودت نگاه کن" اون وقت منم با کمال افتخار می گفتم که :"من یه چپ دستم. عوض گلایه و تهمت یه صندلی دیگه پارک کن طرف چپم تا به ورقه خودم نگاه کنم..."


یادش بخیر یه معلم ادبیات داشتیم به همه دو میداد که برن بیشتر بخونن. اون با دوتا دستش می نوشت. البته اصالتا چپ دست بود ولی بهش گفته بودن آدم اسم خدا رو با دست چپ نمی نویسه چون( ... بگذارید نگم چون خیییییلی زشته اصلا مخالف شئوناته...)


خلاصه حسابی کتک خورده بود شده بود راست دست...


اون روز اومدم خونه و تو دهکده به اصطلاح جهانی در مورد چپ دستی جستجویی کردم همه چپ دست ها  گلایه مند بودند از شرایط. یکی از زیبا ترین و جامع ترین اونها رو براتون این پایین میگذارم:


این که آدم جزء 10% مردم جهان باشه خیلی کیف داره . حس خوبی هم داره . حسی که 90٪ بقیه آدمها نمیتونن اون رو درک کنن !


یکی از آرزوهای ما چپ دستها اینه که یه روز محصولات مخصوص چپ دست ها بسازیم تا به شما 9۰٪ بگیم که ما چی میکشیم از دست این چاقوهاتون ، این قیچی ها تون ، این دنده ی ماشین ، این دستگیره ی در و پنجره ، این چپ کلیک مسخره تون ، این شماره های کمکی کیبرد که به خودتون حال دادین و گذاشتین زیر دست راستتون ، اون صندلی های تکی تون که باعث می شه ما کتف مون کج بشه ، اون شماره گیرهای قدیمیه تلفن،که باید انگشت رو میکردی توش و می چرخوندی ، این کنسرو باز کن هاتون ، این ساعت های مچی، که نمیشه با دست چپ کوکش کرد ، اون قلم درشت من درآوردی تون که کلی هم برای خودتون انحناهای خاص خطاطی مخصوص راست دست ها ساختین توش ، اون انبر جوشکاری تون ، اون دکمه ی مسخره دوربین عکاسی که گذاشتینش سمت راست که ما دستمون بلرزه موقع عکس گرفتن ، اون جیب پیراهن مردونتون ، اون در یخچالتون ، اون سازهای موسیقی تون ، اون خط کشتون که شماره هاش میره زیر دست آدم و ... !


اما چیزهایی هست که یک راست دست هرگز نمی فهمد. آن هم حس خوشایندی ست که یک چپ دست دارد ... !


این آخری را واقعا راست می گه ! چپ دستی از اون معلولیت ها و اقلیت بودن هاست که آدم همیشه سرش رو بالا می گیره و می گه : " من یک چپ دستم ...!"


*مربو ط ها:


13آگوست روز جهانی چپ دست ها است. مثل روز جهانی نابینایان یا روز جهانی ناشنوایان یا...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۵۲
پا پتی


پست وبلاگ یا رئوف

یا رئوف


آسمان تخته و انجم بودش مهره نرد


کعبتینش مه و خورشید و فلک نراد است


شرط. پیشامد کار است نه دانستن آن


مهره گر نیک نشیند. همه کس استاد است


با چنین تخته و این مهره و این کهنه حریف


فکر بردت نبود سعی تو بی بنیاد است.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۴۹
پا پتی
پست وبلاگ یا رئوف


یا رئوف...


ساعت دو و نیم است که از محل کارم می زنم بیرون. برای تمدد اعصاب و رفع خستگی یکی از آوازهای استاد شجریان را با موبایل گوش می کنم. وارد پارک کنار سازمان می شوم. یه گوشه چند نفری جمع شده اند و مشغول کاری هستند.هوا نم نم می بارد.می گویند سه چهار روزی است هوا بارانی است. مشهد که خبری از باد و باران نبود . راستی عوض همه تان زیارت کردیم و سلام همه تان را به حضرت رئوف رساندیم.


بگذریم، میگفتم:


انگار نه انگار که هوا بارانی است. کنار درختی وسط چمن ها روی زمین خیس نشسته اند و چیزی به هوا پرتاب می کنند.جوری چمباتمه زده اند که گویی فراموش کرده اند زمین زیرشان در حال رقابت با شالیزارهای گیلان است. قبلا هم این منظره را دیده بودم ولی بی تفاوت از کنارش رد شده بودم. این بار جلو رفتم...


دو نفر داشتند یارانه های خود را هدفمند می کردند و بقیه مشغول تماشای تاراج سرمایه این دو نفر بودند. دو نفری که اسکناس های هزاری و دوهزاری را مثل ورق های پاسور در دست گرفته بودند و در ازای پرتاب 2 تاس و آمدن یک مجموع مشخص که ظاهرا از قبل با هم توافق کرده بودند، اسکناس ها را رد و بدل می کردند.


چمن بلند و زمین خیس است. از فاصله ای که من هستم نمی توان نقطه های ریز و سیاه تاس ها را خواند و شمرد. هر چه هست ظاهر و باطن ق م ا ر بازی می کنند. جرات کردم و چند دقیقه ای میهمان جمعشان شدم. البته از فاصله دور. جوری که فقط صدا را بشنوم و شاهد رد و بدل کردن اسکناس ها باشم.


یکی شان وقتی کم می آورد و وقت سلفیدن پول می شد دو دستی بر زانوهایش میزد چنان صدایی میداد که...


دست آخر یکی بلند شد و اسکناس ها را بدون اینکه بشمرد لوله کرد و داخل جورابش گذاشت و راهی شد. چند نفری هم عقبش راه افتادند. و دیگری دستش خالی ماند.بلند شد. با ولع شروع به گشتن جیب هایش کرد. نبود...


هیچ نداشت!


تمام دارایی اش را باخته بود. امروز باید خمار می ماند. یکی با او ماند. ناگهان خیز برداشت و به سوی برنده دوید. شروع به جر و بحث کرد. داشت جر می زد.


ق م ا ر بازی کرده و باخته بود، قسم امیرالمومنین و حضرت عباس می خورد!


ادعای صداقت هم داشت!!


حوصله ام سر رفت، یعنی اعصابم نکشید.فقط گاهی صدای زخمه سه تار محمد رضا لطفی از گوشی موبایل آرامم می کرد و فضا را قابل تحمل.


راهی شدم. گاهی سرم را بر می گرداندم و به پشت سرم نگاه می کردم. هنوز مشغول جدل بودند. کوچه را پیچیدم. صدایشان هنوز می آمد هر دو ادعای صدق در ق م ا ر می کردند و قسم می خوردند.


تنها راه حلی که به ذهنم میرسید یک ریسک دوباره بود. دوباره ق م ا ر. آنهم روی پول باخته.


هیچ نداشته باشد فراموشی و سرگرمی که برای بازنده دارد. به خود آمدم. شجریان می خواند:


تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند


عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست


!!!!!!


*مربوط ها:


ما داریم کجا می ریم؟یا دارن ما رو کجا می برن؟؟


*نا مربوط ها:


منتظر سفر نامه و ... نباشید. از مارکوپلو و ناصر خسرو باید سفرنامه خواست که با اسب و اشتر راهی خراسان و بلخ و مرو می شدند و در کاروانسرا ها ساکن می شدند و از گرمابه های عمومی مفیوض می شدند...


برا ما که باقطار درجه دو رفتیم و با قطار درجه یک برگشتیم و تو هتل آپارتمان های خیابان تهران ساکن بودی، فکر نکنم نوشتن یا ننوشتن سفرنامه توفیری داشته باشه!از ما همون چند قلم دعا رو قبول کنید لطفا!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۴۶
پا پتی
پست وبلاگ یا رئوف

یا رئوف...


بلاخره براتمان امضا شد.مدتی بود در فکرش بودیم. در ایام 28 صفر برای ماه رجب وعده گرفته بودیم . شرایطش جور نشد. مصلحت بوده که در ایام ولادت آن امام همام به پای بوسش نائل شویم. من و شیخمان، مجتبی و سعید و عباس، و اگر جور شود محمد حسین. همان در نوا مانده های نینوا(ر.ک: دلم هوای...)


شاید باور نکنید اما دیروز بلیط مان جور شد.


 گر بخت یارمان باشد یک شنبه شب راهی می شویم و تا شب میلاد مقیم حرم یار خواهیم بود. بهشت. قطعه ای از بهشت.صحن عتیق.


نماز مغرب و عشا، صحن نو،نسیم ملایم موقع غروب،صدای دلنشین قران، صدای آب حوض وسط صحن، این فضا بوی بهشت نمی دهد...؟


اذن دخول را در باب الرضا می خوانیم و سلام می دهیم:


یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی...


بد جوری جلد درب روبروی ایوان طلای صحن نو شده ایم. مقابل درب بزرگ می ایستیم.هنوز وارد نشده ایم. خدام پیری با عصای نقره ای حرم جلوی درب صحن ایستاده است. شال سبزی بر گردن خود دارد. بوی اسپند و عود بد جوری هوایی مان می کند. آهسته و شمرده قدم بر می داریم.


السلام علیک یا مولای یا علی بن موسی الرضا(ع)


السلام علیک ایها الامام الرئوف


کم کم بغض می کنیم...


"چشم بگشا که جلوه دلدار


متجلی است از در و دیوار"


هنوز سنگینیم.مدتی در صحن ها چرخ می زنیم تا سبک شویم. هنوز غبار شهر در تنمان موج می زند. این غبار را تنها پر ملائک می شوید...


یا ایتها الملائکه الموکلین المقیمین فی هذا الحرم الشریف...


درونمان را هم با آب سقاخانه شستشومی دهیم. وضویی می سازیم و از سمت مزار شیخ بهایی وارد می شویم.


بسم الله و با الله و فی سبیل الله...


کفش ها را به کفشداری می دهیم. چقدر کفشداران را دوست دارم. از کودکی در نظرم مهربان تر از دیگر خدامان بوده اند. همیشه می خندند. گاهی چند دقیقه ای گوشه دیوار می ایستم و تماشا شان می کنم.


پله های ایوان را پایین می رویم. نرسیده به صندوق نذورات از جا کتابی زیارتنامه بر میداریم و شمرده شمرده وارد می شویم.یک رواق تا مضجع فاصله داریم. از یک دالان خود را به پیش رو می رسانیم. هنوز سرمان پایین است و چشمانمان پر از اشک.


صدایی از درونمان : گوش کنید:


سرت را بالا بگیر!


حضرت رئوف است


پاک و طاهر شدی. بخشیده شده ای. خجالت نکش...


میهمان حضرت کریم باشی و ...


" در اندرون من خسته دل ندانم کیست


که من خموشم و او در فغان و در غوغاست"


و تو سرت را بالا می آوری


"بعدت منک و قد صرت ذائبا کهلال


اگر چه روی چو ماهت ندیده ام به تمامی"


بغض چند ماهه ات می ترکد...


.


.


.


*نا مربوط ها:



۱)فلشم سوخت. همین امروز. جای خالی گفت: دلت نسوزه!!


بعد گفت:


"احساس سوختن به تماشا نمی شود**آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۴۳
پا پتی
پست وبلاگ یا رئوف

یا رئوف...


مدتی است ذهنم درگیر داستانی است که یکی از دوستانم برایم تعریف کرده است :


این رفیق ما تعریف می کند که پدر بزرگی داشته 80 ساله که توی یکی از مناطق شمالی شهرمان زندگی می کرده آنهم در یک باغ نسبتا بزرگ.(البته الان این باغ تفکیک شده و پارک و منطقه مسکونی شده). این پدر بزرگ محترم روزی از روزها به دیدار ملک الموت نائل گشته و به دیدار حضرت دوست موفق می شود. از قرار معلوم هیکل این مرحوم مغفور کمی از اندازه استاندارد بزرگ تر بوده است(حالا بماند که ژنتیکی بوده یا در اثر کثرت تناول نعمت).خلاصه جنازه این مرحوم را پس از انجام اعمال قانونی و شستشو و تشییع سر مزار می برند. هر چه می کنند جنازه درون قبر جا نمی شود.وراث از جمله نوه مرحوم که رفیق ما باشد تشییع کنندگان را به صبر و بردباری دعوت کرده و با چند تن از اقوام راهی قسمت مدیریت گورستان شده و قبر کن را کشان کشان در حالی که حسابی فحش می خورد که چرا قبر کوچک کنده ای و فلان به سمت قبر می آورند.(غافل از اینکه ممکن است قبرکن هم در دل خود...)


الغرض قبر را کمی گشاد کرده و با زور و فشار جنازه را درون قبر جا می دهند.(البته نوه آن مرحوم عوض زور و فشار از تعبیر لگد استفاده می کرد)


مخلص کلام نوه آن مرحوم این بود که هر چقدر هم مال و مکنت داشته باشی و خانه باغت بزرگ و مجلل باشد در نهایت(ناگهان اشاره به میز یک نیمکت مدرسه کرد که در کنارمان بود)در جایی به اندازه این میز خواهی خفت. راست می گفت! نمی گفت؟


حال به این فکر کنید که زندگی ارزش این قدر دویدن و حرص و جوش خوردن و مکر و حیله برای فردا و دیروز را دارد؟


گرت ملک زمین زیر نگین است              در آخر جای تو زیر زمین است


اگر ملکت ز ماهی تا به ماه است          سر انجامت بر این دروازه راه است


زهر چیزی که داری کام، ناکام               جدا می بایدت شد در سرانجام


*مربوط ها:


هر چه خواستم چیز خوشایند تری بنویسم نتوانستم. یعنی ذهنم درگیر این مطلب بود ببخشید!


*نامربوط ها:


هر چه به مطلب بالا فکر می کنم و مور مورم می شود همان مقدار وقتی خبر 21 رسانه ملی را تماشا می کنم خنده ام می گیرد.گفته اند تقلید مرگ خلاقیت است اما نه به این شدت. تقلید حتی در فونت نوشتار و ...


گاهی ذهنم به این سو می رود که حیف شد اسلام دست و بال اینها را بسته و گرنه در شدت تقلید یه مجری ترگل ورگل بی حجاب هم برا گویندگی...


در این یک هفته ده دقیقه هم اعصابم نکشیده بنشینم و اخبار ببینم.ناچار اخبار ساعت 24 رادیو را گوش می دهم. واقعا که...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۴۰
پا پتی
پست وبلاگ یا رئوف

یا رئوف

تردید بر سر دو راهی ها تمامی عمر ما را به سرگشتگی دچار ساخته است.چه بگویم چون بیاندیشی هر انتخابی هولناک است.


جمله بالا قسمتی از کتاب مائده های زمینی آندره ژید است.کتاب خوبی است اگر بخوانیدش متوجه خواهید شد که بسیاری از فلسفه بافی هایش با زندگی روزمره مان گره خورده است. از مطالعه اش لذت می برید...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۳۸
پا پتی
پست وبلاگ یا رئوف

یا رئوف

 تا لـیله الـقـدر چیزی نمانده...


مدینه...


فقط یک خانه است که اهالی آن می دانند لـیله الـقـدر چیست و قدرش را می دانند.


این روزها در آن خانه شوری عجیب بر پاست.


- فاطمه:


نگران است و ومشعوف. همین روزها اولین میوه زندگی اش با علی به بار می نشیند.


حسن...


- ماه رمضان، علی:


چه خوب این دو به هم پیوند خورده اند. این روزها علی به یمن میلاد اولین فرزندش، شب ها زودتر به یتیمان سر میزند و زودتر باز میگردد. آنها هم تفاوت را احساس کرده اند. این روزها سهم غذایشان بسیار بیشتر از گذشته است.


آری ...


علی به یمن تولد اولین دردانه اش سفره احسانش را بسیار پربارتر کرده است.حسن...


(کاش ما را هم متنعم کند)


- محمد:


این روزها لبخندش جلوه دیگری دارد. احسن شده است. خطابه هایش،تلاوت قرانش، همه و همه بوی حسن می دهد. اولین نوه پیامبر آخرالزمان. آنهم از کوثر...


چه قدر کثرت نعمت...


حسن...


- وامشب کریمی دیگر از نسل کریمان به دنیا آمد. و بدرستی که ملقب به کریم اهل بیت است  حسن...


 خود حسن، خلق حسن، صورت حسن، سیرت حسن


وه چه نام است که از خالق سبحان آمد


 تا لیله القدر چیزی نمانده...


التماس دعا...


 *مربوط ها:


۱)میلاد کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع) مبارک باد.


 ۲)شها.به مصر حقیقت تو یوسف حسنی


    من و بضاعت مزجاه و اینکلافه لاف(مرحوم کمپانی)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۳۳
پا پتی
پست وبلاگ یا رئوف

یا رئوف


زیرا که مردن چیست ،مگر برهنه ایستادن در باد و آب شدن در آفتاب ؟

و نفس نکشیدن چیست ،مگر آزاد کردن نفس از جزر و مد بی قرار ، چنان که بالا برود و بگسترد وبی هیچ مانعی خدا را بجوید ؟

فقط آنگاه که از چشمه سکوت بنوشید به راستی می توانید سرود بخوانید .

و آنگاه که به قله کوه رسیده باشید بالا رفتن را آغاز می کنید.

و روزی که زمین اندام های شما را فرا می خواند آنگاه است که به راستی به رقص می آیید.


دیروز مهربانترین ، صبور ترین ، دوست داشتنی ترین ، مردترین و غیور ترین کسم را به خروارها خاک سپردم

پدر بزرگم

تازه معنی شعری که همواره ورد زبانش بود را درک می کنم. بسیار فکر می کردم که چرا دوست دارد این بیت را 

سالها پیروی مذهب رندان کردم 

تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

چه بسیار می خواند این بیت را 

نه اهل ریا بود نه اهل توقع . با نان و پنیری می ساخت ،

جلال می گوید : پیر مرد چشم ما بود.

من می گویم :

پیر مرد الگویمان بود ، تکیه گاهمان بود .

صبرش . غیرتش . مردانگی اش . سادگی اش . خداباوری و توکلش

این همه...

نشکست که نشکست 

دریای حوصله بود 

به راستی طارق بود....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۳۰
پا پتی
پست وبلاگ یا رئوف

یا رئوف..

 در این پست می خواهم از یک نعمت با شما صحبت کنم نعمتی که اگر کسی فقط چند روز با آن انس گرفته باشد دیگر جدایی از آن برایش مشکل می نماید. اعتیادی که درمانش خستگی مفرط است. جالب تر اینکه در اوج خستگی هم نمی توان صفای آنرا از یاد برد.نعمتی که هر کس آنرا درک کرده برای خود کسی شده و هر کس توفیقی برای درکش نداشته ...


نعمتی که صفایش با هیچ چیز قابل قیاس نیست.


نعمتی که صفای نسیمش انسان را یاد بهشت، یاد نیستان و یاد خدا می اندازد.نعمتی که خنکایش را با هیچ چیزنمی توان خرید. حتی لوکس ترین کولر های گازی در مجلل ترین هتل های دنیا ندارند این خنکی را .


نعمتی بی زبان اما پر ازسخن. پر از سکوت.


نعمتی که هرگاه درکش می کنم مخیله ام پر می شود از گذشته و حال و آینده.تازه در آن هنگام است که پرواز روح را با عمق وجودم درک می کنم . لحظاتی که روح در بدن نمی گنجد . لحظاتی که قلم خود به خود روی کاغذ به رقص می آید. لحظاتی که کلمات مانند موج های خروشانی به سویت هجوم می آورند. در آن هنگام بغض می کنی. احساس میکنی که سنگین شده ای. مثل یک مادر.مادر آبستن. باید نوشت.باید سبک شد. در به در دنبال قلم و کاغذ می گردی که بنویسی. آنچه را الهامت میکنند بنویس...


که این کلمات فقط یک بار به سراغت می آیند...


هنگامی که می نویسی از همه چیز از همه افکار و تخیلات روزانه راحت می شوی . به تنها چیزی که فکر میکنی نوشتن است . و آن لحظه ای است که انسان احساس می کند که هیچ کس جز خدا همراه او نیست . لحظه ای که روی دوشت هیچ سنگینی را حس نمی کنی. لحظه ای که نوبت کاری فرشته هایی که یک روز تمام نامه اعمال تو را نوشته و کتابی حاضر کرده اند به اندازه یک دیکشنری بزرگ تمام شده است. می گویند ملائک وزن ندارند پس تمام آنچه روی دوشم سنگینی می کند اعمالم هستند لابد.به هر حال لحظه ای که تو را ترک می کنند دلت می خواهد پرواز کنی ...


والبته لحظاتی بعد 2 فرشته دیگر...


دو طرفت ایستاده اند و منتظرند که تو کاری بکنی و آنها آمارت را بنویسند ولی تا وقتی نخوابیدی  هنوز سبکی، چون هنوز کاری نکرده ای تا نامه ات سنگین شود . و چه بسیارند افرادی که تمام این لحظه ها خوابند . افرادی که هیچ گاه این لذت را نتوانسته اند درک کنند. لذتی که یک روز با تمام خوبی و بدی هایش تمام می شود  و روز بعد با همه لطافت و نرمی اش شروع می شود . وقتی عقربه ها 12 را نشان می دهد می شکفی. مثل غنچه ای...


در این مواقع کلمات آنچنان وجودت را لبریز می کنند که نمی دانی کدام را بنویسی. چگونه نوشتن مهم نیست چون نمی نویسی که نمره بگیری می نویسی که تخلیه شوی.


آنجاست که ذره ای درد علی را حس می کنی. دردی که نیمه شب ها او را به نخلستان می کشاند که سر در چاه کند و از ناگفته هایش بگوید. ناگفته هایی که هنوز در گوش تاریخ است.


 نیمه شب هاست که از این دنیای پست و پفکی بیرون می آیی و به دنیایی قدم می گذاری که بوی خدا دارد، بوی بهشت دارد ،نیمه شب می توان آواز پر ملائک را شنید، نیمه شب اگر خوب گوش کنی صدای "اقرا بسم ..." را از کوه حرا می توانی بشنوی...


آری بعضی شب را نماد ظلمت و تاریکی می شناسند ولی شب چیز دیگری است. شب یعنی خلوص ،یعنی پاکی، یعنی آسمانی پر از ستاره ،شب یعنی ماه بدر...


راستی شب ها سر خدا خلوت تر است . یک دیدار خصوصی با کسی که روزها می جویی اش ولی شب ها درکش می کنی.


ولی افسوس هستند بسیاری که در روز او را می جویند و شباهنگام هنگامی که نوبت دیدار است لحاف بر سر کشیده و خوابیده اند...


یافتم روشن دلی از گریه های نیمه شب


خاطری چون صبح دارم از صفای نیمه شب


 * مربوط ها :


 1) چند روز پیش داشتم نوشته هایم را مرتب میکردم چشمم افتاد به نوشته بالا . تاریخی که زیرش زده بودم 14/4/82 بود.ساعت 2 بامداد. کلی حال کردم و به خودم غبطه خوردم . واه خدایا این را من نوشته ام؟چقدر خوب دیده ام و چه خوب توصیف کرده ام.(به قیل و قال تلف گشت عمر معلومم)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۲۷
پا پتی
پست وبلاگ یا رئوف

یا رئوف

دیشب کتابی از طرف یک دوست به دستم رسید. کتاب بسیار خواندنی و جالب بود. به قول مادرم آنرا نخواندم بلکه بلعیدم. با آنکه از نیمه شب گذشته بود هر چه خواستم در جایی نشانه ای میان صفحاتش بگذارم تا فردا صبح بقیه اش را بخوانم نتوانستم. کاملا غرق کتاب بودم. این خاصیت کتاب خوب است. عنان خواننده را می گیرد و می برد تا بینهایتی که فقط خودش میداند کجاست. 

داستان بود اما خیلی آموزنده. این روزها نویسندگان معاصر کمتر این طور پر بار و زیبا می نویسند.کلاس خداشناسی و نیز اثبات حضور خدا در زندگی بشر. به زبان بسیار ساده به دور از تکلفات عرفانی و فلسفی و...

کتابی که تک تک کلماتش عطش خواننده را درک کند و به آن پاسخ گوید کتاب فضای توصیفی و نثر جذابی دارد ...

از شدت ذوق زدگی نمیتوانم درباره اش مطلب بنویسم. از وقتی آخرین برگش را خوانده ام از خدا مدام به خاطر این کتاب تشکر می کنم. حال احساس می کنم که هست و هوایم را دارد.هر چه زمان می گذرد بیشتر رافت و مهربانی اش نمود پیدا میکند.

آه خدایا...

وه چه بی رنگ و بی نشان که منم

(وقتی از ژرفای وجودم شاد و راضی باشم این تک مصراع اولین چیزی است که به ذهنم خطور می کند.)

 آنچنان سرذوق بودم که همان وقت به دوستی که کتاب را داده بود اس ام اس (پیامک) زدم و حسابی تشکر کردم.

خدایا شکر که دوستانی دارم بهتر از میوه سیب!!

بیشتر توضیح نمی دهم که تا نخوانی ندانی ( البته در مقام قیاس هیچ چیزدر شدت خوشمزگی و شیرینی با حلوا برابری نمی کند. )

فقط تک جمله اول کتاب را می نویسم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:


هر کس روزنه است به سوی خداوند.اگر اندوهناک شود.اگر به شدت اندوهناک شود.


روی ماه خداوند را ببوس

مصطفی مستور


برای اولین بار برخلاف همیشه توصیه میکنم قبل از شازده کوچولو بخوانیدش.


*نا مربوط ها:


0)زین پس به جای واژه کلیشه ای" پی نوشت" خواهم نگاشت" نامربوط ها".

1) آدم باید جایی در وجودش یه حالت " استند بای "تعبیه کنه  و در مواقعی خودش اتوماتیک وار  به اون حالت بره.

2)رفتم جایی گفتم می شه منم از این دکمه ها (دکمه ای که آدم را به حالت استند بای ببرد) داشته باشم ؟گفتند:

الف- لیاقتش را نداری. 

ب- شامل گارانتی نمی شود باید هزینه اش را بپردازی.

ج- شانس آوردی! ماه رمضان فرصت خوبی است با تخفیف بسیار مناسب میتوانی بدون نیاز به نصاب خودت  آنرا بدست آورده و نصب کنی. بجنب!(همان" بشتابید" در پیام های بازرگانی)

برام دعاکنید!

3)دوستان : دوستی را رعایت کنید و انسان را. دوستی هاتان بر منافعتان بچربد . منافعتان را فدای دوستی و رفاقت نکنید . دوست خوب یک نعمت بی منتهاست.

4)راهی(البته منظورم معادل فارسی شده" تاکسی" نیست) مسافر.عازم سفر. گاهی ابری است گاهی آفتابی .یاد بازمانگان و اهل وطن حالش را ابری کناد و هوای مقصد وی را آفتابی...

دقت کرده اید کسی که ساکی بسته انگار تمام غرور و تکبر خود را در ساک جا گذاشته . برای لحظاتی خاکی خاکی است.

واشک چشم خودش و همراهان و بدرقه کنندگان همان نم نم باران است.

ما در ریاضی بعد از حل مساله میگوییم حکم تمام. فکر کنم "حکم تمام".!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۲۱
پا پتی