پاپتی

این طبع که من دارم، با عقل نیامیزد...

پاپتی

این طبع که من دارم، با عقل نیامیزد...

پاپتی

پاپتی . [ پ َ ] (ص مرکب ) در تداول عامیانه ،پابرهنه . || یک لاقبا. سخت فقیر و بی چیز.

پیام های کوتاه

  • ۲۶ دی ۹۸ , ۱۵:۳۸
    قاف

پست وبلاگ یا رئوف


یا رئوف


باید صبح زود حرکت می کردیم. صبحانه را در اتاق خوردیم. مدیر کاروان گفت شما بمانید در اتاق استراحت کنید وقتی همه اعضای کاروان جمع شدند صدایتان می زنم شما هم پایین بیایید. (از مزایای هم اتاق شدن با مدیر کاروان). 1 ساعتی معطل شدیم. 3 کاروان که با ما توسط ماموران امنیت اسکورت می شدند رفته بودند و در خروجی بغداد منتظر ما بودند ما هم آماده بودیم ولی مامور امنیت کاروان ما نیامده بود. تا یکی دیگر پیدا شود و بیاید مدتی زمان برد. قریب یک ساعت. هر چه بود راهی شدیم. در کمربندی بغداد ناگهان متوجه شدیم که نفربرها و خودروهای نظامی که در گوشه ای پارک شده بودند به سرعت حرکت کرده و به جلو رفتند انگار که کمی آنطرف تر اتفاقی افتاده باشد. بعد از مدتی مسیر کاملا مسدود شد و هیچ ترددی صورت نمی گرفت. حیدر (راننده اتوبوس) اتوبوس را خاموش کرد و منتظر نشست. بالای یک پل بودیم.


فرصت مغتنمی است تا به تحلیل خودروها و نحوه رانندگی ملت عراق بپردازیم. اینجا خبری از کنترل نامحسوس و پلیس راهور نیست. همه مامور امنیت هستند البته در بغداد چند موردی دیدیم. مردانی که کراوات سیاه دارند و لباس سرمه ای. بیشتر شبیه ماموران راهنمایی و رانندگی آمریکای دهه نود. رانندگان علاقه وافری به بوق زدن بی خود و مداوم دارند. گویا این سنت دیرینه عرب جماعت است چرا که جلال آل احمد هم در خسی در میقات از بوق ممتد رانندگان عراقی به ستوه آمده است. رانندگی کاملا کشکی است. کجا دیده اید در اتوبان در خلاف جهت اتوبان تعداد کثیری خودرو با سرعت زیاد تردد کنند. با این همه در طول 9 روز سفر به این سرزمین به جرات می گویم دریغ از یک تصادف. اصلا نبود. با آن وضع رانندگی باید لااقل روزی 2 یا 3 مورد را می دیدیم ولی...


جالب تر اینکه عراقی جماعت هیچ احترامی برای خودروهای خود قائل نیستند و مدل بالاترین ماشین ها را که ایرانی جماعت در خواب هم نمی بیند در بدترین شرایط نگه داشته و در بدترین خاکی ها و دره ها و تپه ها می رانند. علاقه عجیبی به ماشین های شاسی بلند دارند. از همه نوع خودرو در مسیر مشاهدهمی شود: ژیان، پژو 405 و روا، ال 90 و سمند ساخت ایران که اکثرا تاکسی هستند و تویوتاهای قدیمی و جدید. چند تایی هم پراید. از مارک کیا که بی شمار خودرو در مسیر یافت می شود. فورد و لندکروز هم به وفور. به همه اینها میتسوبیشی و چری را هم اضافه کنید. برای مسافرت های بین شهری هم علاوه بر اتوبوس از ون بهره می برند.از اینجای مسیر ما (تمام جوانان کاروان) بوفه نشین شده ایم و با مدیر کاروان حسابی گرم گرفته ایم و از همه دری سخن می رانیم و اظهار فضل می نماییم. شباهت عجیبی بین زوار مشاهده می شود. همه آنها یک چیز مشترک دارند که موفق به زیارت این سرزمین شده اند. در مسیر بسیار به این مسائل فکر می کنی و بی اختیار اشکت سرازیر می شود. نه فقط من بل همه.


یک ساعت و نیم معطلی مطلق و ناگهان دیدیم که خودروهای نظامی ترافیک را به زور می شکافند و در خلاف ترافیک راه باز می کنند و در حالی که خودروی ونی را سرو ته کرده اند محاصره یا مشایعت می کنند و به بیرون می برند!!! شاید مسافرانش تروریست یا بمب بوده اند. به خیر گذشت.


مسیر باز شد و راهی شدیم. در راه از کنار ورزشگاه بزرگ بغداد گذشتیم همان ورزشگاهی که زمانی مسابقه ایران و عراق در آن برگزار می شد و عوض تبلیغات دور زمین و تبلیغ محصول روی بردهایش به عربی و فارسی نوشته شده بود "صدام ستاره عرب و اسلام است" و سیمای ایران به زور مجبور بود هم فوتبال پخش کند هم آن نوشته ها را سانسور کند. راستی کجاست آن ستاره عرب و اسلام... درب آن استادیوم را با تل بزرگی از خاک پوشانیده اند!!!


کم کم به نجف نزدیک می شویم. این را می توان از هوای شرجی و زیاد شدن تعداد نخلستان ها دریافت. معماری خانه ها در اینجا با ایران بسیار متفاوت است. اینجا ملت خانه های خود را کاخ گونه می سازند و برایش ایوان و طاق می زنند. لفظ عیاش لقبی بس ملقب برای این ملت است. وادی السلام (بزرگترین قبرستان جهان اسلام) را گذشتیم. البته مسیری که ما طی کردیم فقط 5 دقیقه وادی السلام را دیدیم ولی برای درک عظمتش پیشنهاد می کنم سری به google earth بزنید. تهران یک شهرک وادی السلام است. در راه شرکت شمسا ایستگاهی درست کرده که اتوبوس ها در آنجا ایستاده و محل اسکان کاروان و زمان جلسات بعثه که برای مداحان و مدیران برگزار می شود را به مدیر کاروان و مامورامنیت ابلاغ می کند. ظاهرا کاملا به طور تصادفی. کسانی که برای چندمین بار به عتبات می آیند می گویند که در نجف هتل ها معمولا بسیار دور از حرم مطهر هستند و اکثرا در کوفه قرار دارند و حدود 45 دقیقه با ماشین تا حرم فاصله است که معمولا با سرویس در اوقات معین شبانه روز ایاب و ذهاب صورت می گیرد. همه مان خدا خدا می کردیم که هتل ما نزدیک باشد. از قضای روزگار هتل ما در شارع امام زین العابدین بود و نامش نجم الذهبی (شاید به معنی ستاره قطبی). فقط 5 دقیقه پیاده تا حرم راه داشتیم.کور از خدا چه می خواهد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۶:۱۱
پا پتی

پست وبلاگ یا رئوف


یا رئوف


بی اختیار بدون اینکه بدانیم از کدام در باید وارد شویم فقط پی صدای اذان راه افتادیم. تفتیش بدنی مانند حرم حضرت رضا (ع) انجام می شد. ماموران بسیار مودبانه برخورد می کردند حتی در مواقعی اگر زیپ کاپشن را برای بازرسی باز می کردند مسر بودند که خودشان ببندند. بعد از بازرسی وارد حیاط کوچکی می شوید و بعد باب المراد. اینجا فضا خییییلی سبک است بی نهایت. کاش می شد این قسمت ها را ننوشت ولی می دانم که همه شما به خاطر همین قسمت ها این سفرنامه را دنبال می کنید. کفش ها را در بدو ورود به صحن باید تحویل داد. حیاط را بدون کفش باید گز کنید. ( فاخلع نعلیک، انک بالواد المقدس طوی). وقتی زیر طاق باب المراد می ایستی شوکه می شوی. انگار چیزی سینه ات را می فشارد. دلت می خواهد فریاد بزنی ولی ادبت اجازه نمی دهد پس بی اختیار اشکت سرازیر می شود. کاظمین بغضی عجیب در خود نهفته دارد. سرت را بالا می گیری درب ورودی حرم است ولی ضریح دیده می شود. چقدر کوچک است مرقد امامین جوادین. بی اختیار یاد حرم امام رضا می افتی باب الرضا ایستاده ای و سلام می دهی ولی ضریح رانمی بینی، تا ضریح راه بسیار است ولی اینجا درب ورودی حرم و ضریح...


بغضت می گیرد. وارد می شویم. مه رقیقی فضا را پر کرده است. نماز شروع شده. به صف می ایستی. چقدر خلوت است. نماز در صحن کاظمین. هنوز هم اشک. امانم را برید. من کجا حرم موسی بن جعفر...


در هر گوشه از صحن یک امام جماعت نماز می خواند و خبری از نماز منسجم و یک پارچه نیست. نماز تمام می شود ولی اشک...

بعداز نماز گشتی در حیاط می زنم. امامین جوادین فقط یک صحن و یک رواق دارند. مه معنویت خاصی به فضا داده است. چون غسل زیارت نکرده بودیم وارد رواق نشدیم. باید بر می گشتیم هتل برای شام. درب روبروی باب المراد خیابان مجللی است که بازارچه های طلا فروشی و... همه در این خیابان است و بعد از نماز جوانان کاظمینی محض تفریح در آنجا پیاده روی می کنند. علاوه بر زرگری، صرافی و ساندویچی و بوتیک هم به وفور در این خیابان به چشم می خورد. برای خرید سیم کارت قدم در این خیابان گذاشتیم. 2شرکت مخابراتی سیم کارت در عراق توزیع می کنند: آسیاسل و زین. که اکثراً آسیا سل را تعریف می کنند. خود سیم کارت 10000 تومان است که 3000 تومان اعتبار دارد. یک اعتبار 10000 تومانی هم خریدیم. برگشتیم هتل. آب هنوز سرد بود. معلم یکی از افراد کاروان که بیمار بود را به درمانگاه برد و امورات شام را به ما سپرد. باید شام را تحویل گرفته و در سالن غذاخوری تحویل همسفرانمان می دادیم. علاوه بر ما کاروان تبریز و آذر شهر هم که در مرز با هم بودیم با ما اسکان داده شده بودند. غذا مانند عربستان در آشپزخانه مرکزی توسط ایرانی ها پخته می شود و با وانت تحویل هتل می شود و آشپز خانه هتل فقط مسئولیت تحویل و توزیع آن را با توجه به منو فیس دارد. غذا مرغ بود و نان و پرتقال و موز و سیب و ماست و نوشابه. چای هم سرو می شد. غذا تحویل و توزیع شد. بعد از غذا به نیت غسل زیارت راهی حمام شدیم. آب سردتر شده بود. دل و تن را به آب سرد داده و چرک از تن زدودیم. و راهی حرم شدیم. کمی از فضائل باب المراد که از همسفران شنیدم: این درب، درب بین حرم امام رضا و حرم حضرت جواد است و پایین پای امامین است. و اگر زیر آن درب بایستی و فرزند را به حق پدر و پدر را به حق فرزند قسم بدهی حاجتت رواست. پس نامش باب المراد است...


باز هم از باب المراد وارد شدیم و دوباره اشک. اینجا فضا بی نهایت سبک است. گنبد امام جواد بازسازی و تکمیل شده است ولی گنبد امام کاظم کماکان در داربست و برزنت محصور است. هنوز فضا مه آلود است و چشم من بارانی. از باب القبله که ایوان طلای صحن است وارد می شویم. انگار حضرت موسی بن جعفر آغوش خود را گشوده است و همه را یک به یک بغل می گیرد. کپ می کنی. می گویند امام رضا رئوف است ولی باور کنید مهربانی امامین جوادین بسیار ملموس تر است. اطراف ضریح خلوت است. بر خلاف عادت مالوف که احترام را رعایت می کردم و جلو نمی رفتیم کنار ضریح زانو می زنی و پنجه هایت را در شبکه های ضریح گره می زنی و می باری...

بسیار پیش می آید که بی اختیار به اشتباه حضرت رضا را مخاطب قرار می دهیم و بعد شرمنده می شویم. از دوستان بعدها پرسیدم آنها هم همین اشتباه را بسیار کرده اند. همه اینها ناشی از فضای سبک اینجاست. حرم بسیار موقر و ساده است. هر دو امام زیر یک ضریح مدفون هستند. از سمت باب المراد اول مرقد حضرت جواد است بعد حضرت موسی بن جعفر. اینجا اینقدر خلوت است که فرقی بین بالا سر و پایین پا نیست. فقط باب منتهی به باب المراد کمی شلوغ است. فضای اختصاصی برای زیارت مردان بسیار بیشتر از زنان است. 3 وجه ضریح مردانه است و وجه 4 که پشت سر امامین است زنانه. مزار شیخ مفید و سید مرتضی هم در محدوده حرم و رواق است. عرب ها برای تشویق ملت برای فرستادن صلوات خودشان صلوات می فرستند یا می گویند: " افلح من صل علی محمد و آل محمد". شب درب حرم ساعت 11 بسته می شود  و تا یک ساعت مانده به اذان صبح حرم بسته است. چشم من بارانی و هوا مه آلود است. اینجا حوائج فراموشت می شود. تنها در خواستت این است که این آخرین زیارتت نباشد و بار دیگر زائر این سرزمین شوی... همین و دیگر هیچ. برای خواب برگشتیم هتل. و صبح از شوق زیارت دوباره بدون ساعت بیدار شدم ( از عجایب است، خستگی راه و خواب سنگین من و...) سرد است ولی مطبوع. به علت سرمای هوا خادم را راضی کردیم که نماز را به رواق منتقل کند خیلی راحت کنار آمد و امام جماعت را به رواق فراخواند. از همان خدام هایی است که کلاه سبز و قرمز به سر می گذارند و عبا و قبا می پوشند و بسیار مهربان و خوش برخورد هستند. بعداز نماز باید از حرم دل می کندیم ولی دلمان در کاظمین جا ماند، باور کنید...

هر چه بود راهی هتل شدیم و صبحانه خوردیم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۶:۱۰
پا پتی
پست وبلاگ یا رئوف


یا رئوف


اینجا کاظمین است. امروز کاظمین دیگر شهر نیست که شهرکی از شهر بغداد است. در بدو ورود وارد یک منطقه حفاظت شده شدیم که با بلوک های بسیار بلند سیمانی حفاظ بندی شده بود. اطراف  این بلوک ها پر بود از تانک ها و نفربرهای آمریکایی که پرچم عراق را در اهتزاز داشتند. درب ورودی عکس بزرگی از نوری مالکی و یک شیخ عمامه سفید داشت که زیرش از طرف این دوبزرگوار به زواران به زبان عربی خیر مقدم گفته شده بود. خلاصه هر کس آن فضا را می دید فکر می کرد که وارد یک پادگان نظامی می شود. ولی بعد از وارد شدن متوجه شدیم که اینجا ترمینال است!!!

اتوبوس را پارک کرده و ساک ها را پیاده کردیم ولی مامور امنیت به زور توجیهمان کرد که بردن ساک به کاظمین ممنوع است و چون اقامت شما حدود 12 ساعت در کاظمین است فقط وسایل ضروری سفر را درون ساک یا نایلون ریخته و با خود همراه داشته باشید و سایر وسایل را در صندوق اتوبوس بگذارید. همان گونه کردیم زیاد هم بی ربط نمی گفت. ولی بسیاری اصلا گوششان بدهکار نبود. خصوصا بانوان نسبتا محترم. شاید چون خودشان ساک بر نمی داشتند....

ساک ها را به صف کرده و از آنها فاصله گرفتیم . مامور تفتیش بمب یاب آنتن دارش را در دست گرفت و برای فعال سازی دستگاه چند قدمی در جا قدم رو رفت و با حرکتی سریع تفتیش آغاز شد. به خیر گذشت. ساک هامان بمب نداشت. حال باید خودمان به صف می شدیم. شدیم و مامور مانند ساک با ما برخورد کرد الحمدلله جیب هامان هم بمب نداشت. سوار ون های 15 نفره شدیم. این بار هر ون یک مامور امنیت. از ترمینال بیرون آمدیم بلافاصله میدان ورودی شهر را دور زدیم که دیدیم ون نگه داشت. سوار نشده باید پیاده می شدیم. پرسیدیم چرا؟ راننده گفت: تفتیش( با لهجه عربی خیلی جالب می شود) . پیاده شدیم و دوباره یک بار ساک ها و یک بار خودمان. در فاصله 3 دقیقه از ترمینال تا اولین بازرسی ترقه هم درست نمی شود چه رسد به بمب!!

دوباره سوار شدیم. باور کنید 300 متری نرفته بودیم که دوباره پیاده شدیم. و باز هم تفتیش. این بار مرا با شهروندان عراقی اشتباه گرفته بودند و می گفتند از صف زوار بیرون برو و در طرف دیگر تفتیش شو.بچه ها حسابی مامور بیچاره را سر کار گذاشتند و کلی خندیدیم. باز هم نه بمبی و نه ترقه ای. خواستیم دوباره سوار ماشین بشویم. ماشین رفته بود. برای دو قدم راه یک ون؟؟ چه احترامی به زوار ایرانی!! پیاده به را افتادیم. یک جفت گنبد طلایی جلوی چشممان. که البته یکی را برزنت پیچیده اند ولی دیگری مثل خورشیدی می درخشید. زرد زرد.شهر بوی خاصی می دهد. بوی مشهد در سال های دور. کمتر اثری از نظافت و بهداشت در شهر دیده می شود. ولی زندگی به شدت جاریست. دست فروش، مغازه دار، حمال هایی  که البته گاری چوبی 3 چرخه دارند و معمولا وقتی بار زیاد بارشان کرده باشی جلویشان بلند می شود و کله می کنند. ولی مزیتی که به چرخ های ما دارند راحتی در هدایت کردن است. چون جلو یک چرخ دارد، گاری هیدرولیک فرمان می شود. در این محدوده که ما مشغول طی کردن مسیر آن هستیم ورود ماشین ممنوع است . چقدر سیم کارت فروشی و چقدر ویدئو کلوپ دارد این خیابان. ویدیو کلوپ هایی که فیلم یوسف پیامبر ساخته سلحشور را با آب و تاب می فروشند. وای نه! دوباره تفتیش. باز هم....

این بار موقع خروج به من مشکوک شدند و بازرسی بدنی. من خیلی غلط اندازم؟؟؟

به خیر گذشت. اینجا ملت دارند تدارک ایام محرم را می کنند. در گوشه و کنار خیمه ها بر پا کرده اند و درونش کشتی هایی گذاشته اند که شاید نمادی از سفینه النجاه باشد و نیز بعضی از خیمه ها را با چهل چراغ و آیینه آذین بسته اند که شاید نمادی از مصباح الهدی باشد. از هر کدام از خیمه ها صوت حزین ملا باسم یا حاج عبدالزهرا گوش را می نوازد. وای که چقدر دوست دارم نوحه عربی را...

در مسیر جمع کردن زوار زیر لوای کاروان زنجان دردسری شده است. حنجره ام پاره شد . کاروان زنجااااااااااااااااااااان....

به پاساژی رسیدیم. دستی و بدون دستگاه تفتیش ، بازرسی شدیم. در این پاساژ اختصاصی لوازم آرایش و شامپو و ... می فروشند. ولی ما را با اینجا چه کار!؟. الان می گم: هتل یا فندق ما در انتهای این پاساژ بود. زمزم هم نامش.

وارد شدیم به زندان هارون می مانست. تاریک. توضیح دادند که باید صبر کنید تا موتور برق روشن شود. و روشن شد. نه خوب ،کمی از هتل های خودمان نداشت. تمیز و زیبا. ولی در و دیوارش پر بود از عکس های علی دایی. کاپیتان اسبق تیم ملی ایران و سرمربی حال حاضر تیم پیروزی. اول فکر کردیم شدت علاقه موجب شده که این عکس ها به دیوار الصاق شود ولی در طبقات فوقانی واقعا شورش در آمد. مخصوصا اینکه عکس کارمندان و پیشخدمت ها هم با علی آقا در حالی که دست در گردن هم دارند و به زوار می خندند کنجکاویمان را برانگیخت. جویا شدیم. بعله علی آقای دایی مالک چند دانگ از 6 دانگ این هتل بوده زمانی. و در نجف و کربلا هم دارد چنین هتل هایی. بگذریم که به ما مربوط نیست.

اتاق ها توسط معلم تقسیم بندی شد . 4 تا آدم مجرد هم اتاق معلم و مداح کاروان شدیم. اتاق ها سوییت بود. 2 اتاق خواب . یک جایی که چون کفش موکت نداشت و ظرف شویی آنجا بود اسمش را می گذارم آشپزخانه. حالی که مشتمل بر یخچال و تلویزیون و یک دستگاه رسیور بود که آنهم فقط شبکه های ایرانی و شبکه های استانی را می گرفت. ( پدر رسانه ملی بسوزد اینجا هم دست نمی کشد) درون اتاق خواب ها بخاری های برقی بود که شب ها عوض چراغ هم استفاده می شد با آن نور قرمز پدر چشم را در می آورد. حمام و ... هم که لازمه هر سوئیتی است. مداح کاروان اجازه گرفت که دوش بگیرد. همه متفق القول اجازه صادر کردیم، نیم ساعتی داخل بود و بعد از خروج گفت آب خیلی گرم بود و من معمولا 5 دقیقه دوش می گیرم ولی آبش کلی گرم است و لذت داشت و...بعد از او هر که رفت دوش بگیرد فریاد می کرد که مداح آب گرم را تمام کرده و ... اذان مغرب شد و بدون غسل زیارت راهی شدیم. از اینجا به بعد نوشتن برایم بسیار سخت خواهد شد فعلا بماند....
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۵۴
پا پتی

پست وبلاگ یا رئوف


یا رئوف...


کاروان زنجان...


کمی بعد پیر و جوان در حالی که ساک های خود را در دست داشتند به سمت اتوبوس راهی شدند. تعدادی هم مشغول یافتن و سوا کردن ساکهای خودشان بودند. بطری های آب معدنی توسط هموطنان عزیز به اشتباه!! به سرقت رفته و فقط تعداد محدودی تا بغداد بطری آب داریم. اگر بخواهم اتوبوس را توصیف کنم می گویم کپی همان اتوبوس های بنزی که زمانی در ایران با نام ایران پیما می شناختند و رنگ املت را داشتند. همان است فقط ظاهرا گوجه گران است و اتوبوس ما به همین علت سفید. راننده اش هم حیدر نامی است که دیگر دوستان راننده اش او را به نام حیدر مخ بلاستیک(همان پلاستیک خودمان) معرفی می کنند.جوانکی که خیلی تند و عصبی حرف میزند و مانند سایر رانندگان عراقی علاقه ای عجیب به نواختن بوق دارد. معلم آخر از همه کارهای گمرکی را انجام داد و اتوبوس را که توسط جوانان کاروان بارگیری و مسافرگیری شده بود  تحویل گرفت. در خاک عراق معلم اختیار هیچ چیزی را ندارد. رک و راست وظیفه اش آمار گیری و پیدا کردن گم شده هاست که البته واقعا سخت و طاقت فرساست چون یک بار به یاری اش شتافتیم که یکی را بیابیم. بماند سر جایش توضیح می دهم. باید صبر می کردیم تا 4 اتوبوس تکمیل شود. همان اتوبوس هایی بودند که با هم صبح وارد مرز شده بودیم: آذر شهر، تبریز، و ...


معلم شدیدا نسبت به سخت گیری های مرزی انتقاد داشت و می گفت که اگر از مرز مهران عبور می کردیم نیم ساعته ترخیص می شدیم ولی چون این مرز به تازگی زوار می پذیرد مامورانش مقداری وسواس به خرج میدهند. اتوبوس ها تکمیل شدند در نهایت جوانکی 15 ساله به نام حسین که لباس خاکی جنگی داشت و ظاهرا مسلح نبود به ما پیوست. وقتی جویا شدیم متوجه شدیم مامور امنیت اتوبوس ماست تا کاظمین. زیاد قوی و قدرتمند نیست ولی...


امنیت زوار توسط شرکت های خصوصی امنیتی تامین می شود. این شرکت ها با شرکت شمسا طرف قرار داد هستند و به ازای هر 4 اتوبوس دو ماشین شاسی بلند مسلح که یکی در جلوی کاروان و دیگری در قسمت عقب کاروان ، گروه را همراهی می کنند و تماما مجهز به جلیقه ضد گلوله و نارنجک و... می باشند و یک نفر هم درون اتوبوس. بالاخره به راه افتادیم . اطراف پاسگاه مرزی را کوهستانی سرسبز فراگرفته است که در گوشه و کنار آن برجک های مراقبت کاشته اند بلافاصله بعد از خروج از پاسگاه منو فیس(لیستی از اسامی اعضای کاروان همراه با عکس هایشان که توسط معلم به تعداد متنابهی کپی گرفته شده بود و در مواقعی که لازم می شد تقدیم میگشت)کنترل شد و مهر خورد. بعد از چند متر پیمودن راه 4 اتوبوس مقابل رستورانی توقف کردند و اعلام کردند می توانید برای تجدید وضو و قضای حاجت پیاده شوید. در این فاصله معلم از جوانان خواست برای تحویل گرفتن ناهار کاروان از رستوران او را همراهی کنند. در ورودی رستوران سیم کارت اعتباری عراقی به نرخ 10000 تومان به نام تجاری آسیا سل به فروش می رسید. یارو با کپی گرفتن از پاسپورت زوار و الصاق بارکد به کپی پاسپورت و اخذ وجه نسبت به فروش آن اقدام می کرد. فقط می گفت از زمان خرید تا فعال سازی سیم کارت باید 2 ساعت صبر کنید.چون ما کلا با چیزی که اولین بار به راحتی در اختیارمان قرار بگیرد مشکل داریم، خرید سیم کارت را محول کردیم به کاظمین که لب مرز است و سر گردنه. بماند از نمایندگی شرکت در کاظمین با قیمت نازل تری می خریم. با تحویل یک برگ کپی منو فیس غذا را تحویل گرفتیم.ظاهرا طرف توزیع کننده غذا با تحویل منوفیس به شرکت شمسا پول غذاها را می گیرد. غذا هم کنسرو خوراک مرغ آنهم محصول کارخانه چیکا، همراه با نوشابه عراقی و نان مخصوص . و یک عدد پرتقال برای هر نفر بود.


از اوضاع سرویس بهداشتی اش نمی گویم چون حسابی سرویس بود. برای 4 اتوبوس فقط 2 کابین. خواهشا تصور نکنید!!از حیدر پرسیدم نام استانی که واردش شدیم چیست: گفت خانقین. این ملت تعصب خاصی به ریش و سبیل خود دارند و حسابی به ریش و سبیل داشته و نداشته ایرانی جماعت گیر می دهند و برای خود سوژه خنده درست می کنند.علی ای حال سوار شدیم و به راه افتادیم . غذا توسط معلم در اتوبوس توزیع شد و ملت مشغول صرف صیغه بلعت شد. بلاخره وارد جاده شده و رسما به راه افتادیم. کنار جاده  پر است از پرچم عراق و کردستان. پرچمی که بالایش قرمز، وسط سفید، و پاینش سبز بود و خورشیدی زرد در میان قسمت سفید می درخشید.کم کم به بغداد نزدیک می شویم این را می شود از افزایش تعداد کاروان های نظامی و زیاد شدن ایست های بازرسی فهمید. هوا بسیار عالیست. اینجا اصلا خبری از زمستان نیست. به کوری چشم شاه زمستونم بهاره. اصلا خبری از برف نیست. هوایی شرجی. و طبیعتی سبز. زمین عراق کلا با آب مشکل دارد. خاکش آب جذب نمی کند. درست مثل ساحل دریا.در مسیر ایست بازرسی های متعددی قرار دارد که تعدادی مربوط به اشغالگران و تعدادی مربوط به نیروهای وطنی هستند که در بدو امر قابل تشخیص نیستند چرا که همگی پرچم عراق را دارند. ولی اگر کمی ظریف بشوید از تفاوت خودروهای زرهی و تجهیزات نظامی به بومی یا غیر بومی بودن نیروها پی می برید. تا کیلومترها دورتر از مرز خبری از آبادی و شهر نبود.یکی می گفت زمان جنگ ما همین کوه و بیابان را هدف می گرفتیم و عراق شهرهای مرزی ما را. خلاصه اینکه شهر مرزی به معنای واقعی در عراق نبود. الله اعلم. اینجا هم کودکان دختر برای مدرسه شان لباسهای یکدست سرمه ای می پوشند و ظاهرا برای حجاب هم مختار هستند. لب جاده مغازه آنچنانی برای این قوم تعریف نشده است. مغازه یعنی چوب بست و برگ خرما!!پمپ بنزین؟ عمرا! فروش بنزین درون دبه های 4 یا 20 لیتری پلاستیکی توسط عده ای کودک.البته با نزدیک شدن به بغداد به پمپ بنزین های سیاری بر می خوریم که واقعا پمپ هستند و در کانتینر جا سازی شده اند. هر چه به بغداد نزدیک می شویم اقدامات امنیتی تشدید می شود. به ازای هر چند کیلومتر اتوبان با بلوک های سیمانی که به لحاظ قد بلند تر از قد اتوبوس هستند باریک شده است و عرض هر باریکه نیز به اندازه عرض یک خودرو است. در روی بلوک ها شعارهایی در مدح پلیس و نیروهای امنیتی و توصیه هایی به ملت عراق از قبیل" احترام کنید تا احترام شوید" .کسی که خلاف نکرده از پلیس نمی ترسد و... به چشم می خورد. درون این تونل ها خودروها توسط یک دستگاه که ظاهری شبیه به تفنگ دارد ولی عوض لوله آنتنی مثل آنتن رادیو از آن بیرون زده و این آنتن قابلیت چرخش را دارد و با سیمی به کمر سربازان متصل است تفتیش می شود . این دستگاه کذایی بارها در طول سفر باعث معطلی این حقیر به بهانه وجود بمب در جیب هایم شد که سرجایش توضیح می دهم. بغداد ساختارهای زیر بنایی از قبیل پل ها و اتوبان هاو ... را ترمیم کرده است. گاها از هم سفرهایم می پرسیدم که آیا کرباسچی در بغداد هم مسئولیت داشته؟برای یک نمونه این ملت جنگ زده برای زیر سازی کف اتوبان های خود از میل گرد و بتون بهره می برند. قابل توجه مهندسان محترم ایرانی! و البته به یاد بیاورید تریلی های حامل سیمان موصوف در مرز خسروی را. گوشه ای هم از خدمات نیروهای امنیتی: در چند مورد در مرکز بغداد ترافیک بسیار سنگین چهار راه را مختل کرده و خودرو امنیتی را وسط چهارراه پارک کردند و تفنگ را از شیشه اتوموبیل بیرون کردند تا اتوبوس زواران ایرانی بدون گیر کردن از ترافیک عبور کند. یا در مواقعی که اتوبوسی به علت ترافیک از قافله عقب می ماند یکی از خودروها بلافاصله در خلاف مسیر خود را به اتوبوس جامانده میرساند و مسیر را برایش باز می کرد و تا رسیدن به قافله اسکورتش می نمود. تگزاسی است برای خودش! بلاخره وارد کاظمین شدیم ساعت حدود 4 عصر است...  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۵۲
پا پتی

پست وبلاگ یا رئوف


یا رئوف...


بعد از اینکه پاسپورتمان مهر ورود به عراق خورد، وارد قسمت دیگری از سالن شدیم که توسط آمریکایی ها اداره می شد. در این قسمت زنان از مردان جدا شدند و من چون مردم، ناگزیر قسمت مردانه را توصیف خواهم کرد. با عرض پوزش از بانوان. دوباره به صف شدیم و به ترتیب خودمان را به یک سرباز بسیار بسیار دیلاق(در ایران کسی به آن قد ندیده ام حتی در رسانه نه چندان ملی)، کچل،بسیار سفید با یک عینک از نوع کائوچویی( در دوران دبیرستان یکی از دوستان از آن مدل عینک می زد و حسابی باعث تفریح ملت بود) معلوم است هنوز در آمریکا این عینک ها استفاده می شوند.با لباس پلنگی و ... خلاصه در توصیفش جمله مخلوق کمیاب و شی عجاب کفایت می کند.لامذهب برای عکس گرفتن از من حسابی دولا شد. این سرباز را یک جوان که لهجه اش و مدل چشم هایش بوی افغانستان یا ترکمنستان را می داد  به عنوان دیلماج همراهی می کرد. سرباز مذکور از کودکان ایرانی با آب نبات های بزرگ و رنگارنگ  که به صورت مارپیچ سفید و قرمز بودند و به عصا می ماندند، پذیرایی می کرد. کاش من هم کودک بودم.


 خودش هم  به دفعات کوکاکولا می نوشید. پدر سوخته...


هرکول!


جناب هرکول از چشم هایمان با نوع خاصی از دوربین ها عکس گرفت و پاسپورتمان را برادر افغانی مرور کرد و با زبان شیرینش نامم را تحسین نمود. گفت: اسمت زیباست و به سرباز هرکول گفت:his name is benjamin.و ما را به سمت دیگری از سالن رهنمون ساخت. مانند حمام های نمره سابق روی سکویی کنار دیوار به صف نشستیم تا انگشت نگاری شویم. اینجا فضا کمی متفاوت بود. موسیقی فیلم کریستف کلمب به آرامی گوش را می نواخت. این قسمت توسط چوب هایی که ظاهرا چوب کانتینر مهمات است پارتیشن بندی شده است . انگشت نگاری توسط سه سرباز صورت می گیرد یکی مدل کره ای ها را دارد. دیگری آمریکایی سیاه پوستی است و سومی خانمی سیاه پوست که موهای مجعد خود را ریز بافته و هلندی می نماید. این را از پرچم نقش شده روی لباس نظامی اش می شود فهمید. در مقابل هر یک از آنها یک دستگاه لپ تاپ، یک دوربین کانن که روی سه پایه ای کوچک سوار شده است، دستگاه مکعب شکلی که وجه بالایی اش شیشه است و دستگاه انگشت نگاری است. یک بوکس سیگار وینستون، یک شیشه نسکافه نستله، و انواع تنقلات... به چشم می خورد.به نوبت نشسته و با جوانان حسابی تفریحمان درآمده بود. نوبت به من رسید. مامور معذور من شد همان سرباز زن سیاه پوست نمکین. تفریحمان کم بود، سوژه بهش اضافه شد. این سرباز محترم مترجمی غیر محجب از نوع بانوان عراقی داشت که به آنچه پوشیده بود ما در ترکی می گوییم پاچین(می گویند فارسی اش پیراهن است اما احساس می کنم منظورم را نمی رساند) کرم رنگ با گل های ریزقهوه ای. البته این حقیر فرصت صحبت با ایشان را پیدا نکردم، چون از ابتدا با زبان انگلیسی با حاج خانوم آمریکایی مصاحبت را آغاز کردم، دیلماج رفت پی کارش. بسیار محترمانه برخورد کرد و خواست که اول 4 انگشت دست راست، بعد 4 انگشت دست چپ و بعد 2 انگشت شصت را روی دستگاه قرار بدهیم. در این میان انگشتر فیروزه ام را با خودکارش نشان داد و با لبخندی خواست که یادگاری داشته باشد. من هم با هزار مکافات فهماندمش که یادگاری مشهد است و...


بعد هم با دوربین عکس چهره ام را گرفت و با عکس پاسپورت مطابقت داد. سیستمی که در مرزها توسط آمریکایی ها راه اندازی شده است به صورت شبکه است و اگر در چند ماه اخیر از طریق مرزهای دیگر راهی عراق شده باشید با توجه به اطلاعات اخذ شده، مشخصات و حتی اثر انگشت شما توسط شبکه فراخوان می شود . این را از سایر همسفران که برای بار چندم راهی این سفر شده بودند متوجه شدم.


ظاهرا که مراحل گمرکی تمام شد. وارد حیاط شدیم . سربازی، سگی گرگی در دست وارد سالن شد. اوضاعی است...


در حیاط ساکها به صف ولی نه منظم کنار هم چیده شده است. هر کس که کارهای اخذ ویزایش تمام می شود باید خودش ساک خودش را از میان ساک های دیگر هموطنان بیابد. چه شود...


با هزار مکافات یافتیم. حال باید اتوبوس حاملمان را بیابیم. روی شیشه اتوبوس های به صف شده را چک کردیم و وقتی نام مدیر کاروان یا معلم را روی شیشه دیدیم حسب وظیفه صدا زدم کاروان زنجان...


*خیلی مربوط:


مادر این سربازان آمریکایی هم نگران هستند که فرزندانمان در مملکت غربت سربازند و هر روز روبروی کاخ سفید در اعتصاب...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۵۰
پا پتی

پست وبلاگ یا رئوف


یا رئوف...


در بدو ورود به خاک عراق پاسپورت ها توسط یک نفر لباس شخصی که البسه اش بیشتر به برادران افغان می ماند، کنترل شد. بعد هم وارد محیط فنس کشی شده ای شدیم که در گوشه ای از آن دکه ای به اندازه باجه های فروش بلیط خط واحد قرار داشت و دو نوجوان 15 یا 16 ساله درون آن انجام وظیفه میکردند. یعنی ساک ها و حتی بسته آب معدنی را از ما برای تفتیش و بازرسی تحویل می گرفتند و بدون ارائه هر گونه رسید مسافران را به امان خدا می فرستادند. ما هم ناگزیر بدون هر گونه اعتراضی ما یملک خود را تحویل دادیم و امیدوار به بازگشت آنها ماندیم. بدون ساک توسط یک سرباز عراقی بازرسی بدنی شدیم که فلش ما موجبات شک سرباز عراقی را فراهم آورد که بازبان بی زبانی حالی اش کردیم که فلش است و ...( یارو انگار فلش ندیده بود!!!)


بعد وارد راهرویی تنگ و فنس کشی شده شدیم و بعد از عبور از راهرو، مثلا وارد سالن که چه عرض کنم، حیاط انتظار شدیم. حیاط عوض صندلی با بلوک های بتونی تزیین شده بود. در اولین نظر آدم با دیدن محیط فنس بندی شده و حیاط سیمانی و... یاد اردوگاه اسرای جنگی که در فیلم ها  دیده بودیم افتادیم. در گوشه ای از حیاط  بنری را به داربست کشیده اند که  به زبان فارسی خودشان که شاید کردی ما باشد  ضمن خوشامد گویی توصیه های بهداشتی برای مقابله با آنفولانزای خوکی را ابراز کرده اند. متن جالب است گوشه هایی را محض تفریح هم که شده بخوانید:


 ای مسافر عزیز و کریم


خوش آمدید در عراق


خواشمندیم خلال ده روز از ورود شدن عراق رایکی از مراکز معاینه که پایین ذکر شده برای سلامت تاکد شویم مراجعه کنید....


ارزومندییم روزهای خوب و قشنگ بگذارید


(مسئولیت غلط املایی یا ... به عهده ماموران عراقی می باشد)


مدتی معطل شدیم تا یک مامور کرد عراقی که شکمی بس بزرگ داشت، اما به نهایت نمکین، ولی کمی بد اخلاق و بسیار خوش تیپ و خوش لباس بود اقدام به صف بندی مسافران نمود. مسافران مردی که پاسپورت تکی دارند در یک صف، مسافران زنی که پاسپورت تکی دارند در صف دیگر و مسافرانی که پاسپورت خانوادگی دارند در صف دیگری قرار گرفتند. البته بدون توجه به استان و کاروان اعزامی.شیر تو شیری شده بود. کمتر کسی منظور مامور را می فهمید عاقبت مجبور شد به زبان ترکی صحبت کند....


آذری زبان ها فرهنگ و زبان خود را به عراق هم صادر کرده اند...


در این میان کمی هم بداخلاقی کرد و بسیاری از مردان و زنان را جلوی یکدیگرکنف کرد. البته حق را به او می دهم که اگر این کار را نمی کرد عمرا صف ها منظم می شد. بعد از انسجام صفوف از هر صف شش نفر وارد سالن شدند. با وارد شدن به سالن متوجه می شدید که باید در صندلی هایی که در کنار دیوار چیده اند به ردیف بنشینی. مردی سیاه پوست که روپوش پزشکان را پوشیده است و با این نوع پوشش سیاهی اش بیشتر به چشم می زند دستگاه کوچکی را که شبیه ریموت دزدگیر ماشین است نزدیک گوش مرد و زن می گیرد و با بوق زدن دستگاه به سراغ مسافر دیگر می رود. در این میان دو نوع عکس العمل بیشتر به چشم می آید: یکی عکس العمل پیرزنان است که نمی خواهند گوشهایشان را نامحرم ببیند و دیگری حرص خوردن مردان غیرتمند آذری. دستگاه وقتی کنار گوش من زنگ زد آقای دکتر OK کشداری را کشید که منظورش را نفهمیدم. ولی وقتی پرسیدیم که این برنامه برای چیست پوستری در مورد آنفولانزای نوع A  را نشانمان داد. شاید دستگاهی بود که آنفولانزا را از سوراخ گوش تشخیص می داد و ...هر چه بود هدیه استکبار به ملت عراق بود. بعد از این مرحله به قسمت دیگری از سالن رفتیم که در بالای سردرش عکس بارزانی و طالبانی کنار هم  نصب شده بود. این نشان از این داشت که کردستان عراق هنوز هم میل به جدایی دارد. در این مرحله در اتاق هایی اطلاعات پاسپورتمان وارد رایانه شده و عکسمان با وب کم  گرفته شد و پاسپورتمان به ویزا مهمور شد.بعد از این عبور از تمام این مراحل نوبت به سربازان آمریکایی رسید....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۷
پا پتی

پست وبلاگ یا رئوف


یا رئوف...

ساعت 6/30 درب پایانه مرزی باز شد و با اتوبوس وارد مرز شدیم. کارت شناسایی اتوبوس را تحویل نگهبانی دادیم و چند متر بعد روبروی سالن انتظار پیاده شدیم. سالنی نسبتا بزرگ و تمیز مانند ترمینال ها و ایستگاه های راه آهن. با این تفاوت که دست فروش ها عوض تخمه و پفک، زیارت نامه و کتاب عتبات عالیات را می فروشند. تمام کاروان هایی که از این پایانه راهی می شوند آذری زبان هستند. بعدها کاشف به عمل آمد که صدی نود کل زوارها آذری هستند...


بعد از مدتی انتظار مدیر کاروان که بعدها در خاک عراق به لقب "معلم" ملقب شد پاسپورت ها را تحویلمان داد و اعلام کرد که به ترتیب شماره ای که روی جلد پاسپورت خورده است به صف شویم. شماره ها از یک شروع می شود و تا 38 ادامه دارد. شماره من 16 است. هر کاروان در گوشه ای از سالن مسافران خود را به صف کرده است. یکی از خصوصیات معلم ها صدای بلند و رسای آنها است. معلم ما هم از این قائده مستثنی نبود ولی صدای شخص شخیص من وقتی که با صدایی بلند و رسا کاروان زنجان را صدا کردم قابلیت های خود را نشان داد و با کمک معلم و سایر جوانان تمام زواران را از خواب غفلت بیدار کرده و به صف کردیم. و این مسئولیت در طول سفر به اینجانب محول شد. به صف شدیم. معلم اعلام کرد که به ما ابلاغ شده است که ورود هر نوع میوه و خوراکی به خاک عراق ممنوع است و در صورت مشاهده میوه ها ضبط می شود. بعد از اعلام خبر ملت طبق ضرب المثل آذری که ترجمه اش " جانم خراب شود بهتر از این است که مالم خراب شود" و از ترس اینکه مبادا ماموران محترم و زحمتکش مرزی چه از نوع ایرانی و چه از نوع آمریکایی و عراقی اش دلی از عزا در بیاورند ساک ها را گشوده و شروع به تلنبار میوه ها در شکم مبارک خود شدند. منظره بس بدیع بود. پیر و جوان ، زن و مرد با یک چاقوی زنجان در دست، صبح زود، چه میوه ای تناول کرده و به یکدیگر هم تعارف می کردند. میوه نه روزه در نیم ساعت صرف شد!! تصور کنید بوی پرتقال و نارنگی سالن را برداشته بود. اشتباه نکنید من و رفیقم ذره ای میوه نخورده و نایلون آن را تحویل بوفه ترمینال دادیم تا آنها از آن بهره مند گردند. فقط آنچه یادآور ذهنمان بود مادرمان بود که علیرغم امتناع ما به زور میوه را در ساکمان جا کرد. ساک ها را روی ریل قرار داده و عملیات بازرسی به صورت رایانه ای شروع شد. بعد از عبور و مشاهده ساک توسط رایانه دوباره با ساک های تفتیش شده به ترتیب شماره در صف شدیم تا ویزا دریافت کنیم. پلیس مرزی خسروی از افسران بانو در این راستا بهره می برد!! بسیاری از آن ها در نهایت خشانت چهره مان را ور انداز کرده و پاسپورتمان را مهمور به ویزا می کردند. قابل ذکر است که از سربازان آمریکی ( باالغه العربیه) آنقدر نترسیدیم که از بانوان ایرانی.؟!


کم کم با جوانان گروه آشنا می شویم. بسیاری از آن ها برای چندمین بار است که مشرف می شوند. بچه ها خوب و اهل تفریح هستند. در همین فاصله بسیار گفتیم و خندیدیم. اکثرا در یک رده سنی قرار داریم. بعد از اخذ ویزا و کنترل آن توسط سرباز مرد مرزی، وارد سالن انتظار دیگری شدیم تا همه اعضای کاروان ویزا بگیرند. این سالن هم به طور مجزا برای خود سرویس بهداشتی بوفه و فروشگاه دارد...


مدتی منتظر ماندیم تا کاروان تکمیل شود. بعد از تکمیل اعضا از سالن خارج شدیم و تمام ساک های خود را بار چرخ های بزرگ کردیم. بار ۳۸ نفر را دو تا چرخ حمل کردند. خاوری بودند برای خودشان! مسیر کوتاهی را تا نقطه صفر مرزی طی کردیم. نقطه جالبی است این نقطه. شاید کمی هم مضحک. محلی که در فاصله ۵۰ سانتی متری پرچم. زبان.آدم ها. طبیعت. خودروها. از همه جالب تر ساعت ها همه تغییر می کند. فقط با یک قدم جلوتر باید ساعت خود را نیم ساعت عقب بکشی. و در یک زاویه دید ۲ ساعت مختلف را رویت کنید. دوباره به صف شدیم و ساک ها را بدست گرفتیم و این بار توسط یک افسر درجه دار مرد ویزاهامان کنترل شد و به جوانان کاروان هر کدام یک جین آب معدنی اهدا شد که آب کل کاروان در مسیر بغداد همین است و قدم در سرزمین قبلا دشمن الان دوست و برادر عراق گذاشتیم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۴
پا پتی

پست وبلاگ یا رئوف


یا رئوف...


و اما کرمانشاه:


هر چه کردستان مخوف و دهشتناک بود، کرمانشاه آباد و خوش آب و هواست. اتوبان ها و جاده های عریض، آمیخته با هوای مطبوع بهاری. نم نمک بارانی هم می بارید. از کنار کتیبه حجاری شده فرهاد که شهره آفاق است گذشتیم . فقط چون شب بود و خصیصه شب تاریکی، چیزی ندیدیم .آنچه متوجه شدیم اطراف بیستون پارکی است پر از دار و درخت. محلی مصفا که با چراغ های سبز نور پردازی شده است.


اما بین خودمان بماند این شیرین خانوم آدم بسیار خوش سلیقه ای بوده ها. چون قصر شیرین از لحاظ آب و هوا و طبیعت کوهستانی و مطبوعش دل هر شاه و ملکه ای را می برد. فاصله قصر شیرین تا کتیبه بیستون کمی زیاد است ولی دورتر از آن محل اقامت خسرو در ایوان مدائن و بغداد است تا قصر شیرین.البته یکی از مکان های دیدنی شهر قصر شیرین عمارت خسرو است. آنچه از شواهد و قراین بر می آید اینجا ییلاق خسرو پرویز ساسانی بوده است.


 اما عالمی بوده دنیای قدیم ها. چند روز پیش آقای جای خالی کتاب "نزدیک ته خیار" را بهم داد تا بخوانم. مجموعه اشعار طنزی است از ناصر فیض که توجه شما را به دو  بیت آن جلب می کنم:


هر چند معاملات پولی میکرد


خسرو به نظر کار اصولی می کرد


شیرین زن عقد کرده خسرو بود


فرهاد در این میان فضولی می کرد.


این دوبیت را حسن ختام ماجرای خسرو شیرین کرده و می رویم سراغ عوارض 15000 تومانی که از هر اتوبوس عازم عتبات دریافت می شد و از فلاکت سرباز دریافت کننده عوارض می گوییم که از هر اتوبوس علاوه بر عوارض چند نخ سیگار هم می گرفت. این را خوب به یاد داشته باشید و مقایسه کنید با اوضاع سرباز آمریکایی در مرز عراق که در آینده توصیفش خواهم کرد.


کم کم خواب بر من مستولی شد و خسبیدم. دقیقا نمی دانم چه قدر ولی وقتی بیدار شدم و به مناظر اطراف نگاه کردم جاده ای نورانی یافتم که اطرافش جنگل بلوط است. پرسیدم :کجاییم.گفتند سر پل ذهاب را تازه رد کرده ایم. جل الخالق، عجب جایی بود . مسیری کوهستانی با جنگل های بلوط که ظاهرا به اقتضای مرزی بودنش نور پردازی خاص و زیبایی شده بود.کماکان نم نم بارانی هوا را دلپذیر می کرد.کم کم به مرز نزدیک می شویم این را می توان از تریلی های حامل سیمان که به ستون یک منتظرند تا صبحگاه فرا رسد و یکی یکی بعد از طی مراحل گمرکی، تامین کننده زیر ساخت های عمرانی عراق باشند دریافت.این تریلی ها چند کیلومتری در شانه راست جاده پارک کرده بودند و بار اکثر آنها سیمان بود.بعدا می گویم که این سیمان در عراق چگونه مصرف می شود.به هر حال  نزدیک اذان صبح  در آستانه  پایانه مرزی خسروی پیاده شدیم.مرز بسته است می گویند ساعت شش و نیم باز می شود . بعداز ساختن وضو و اقامه نماز در مسجد کنار پایانه در کنار دیگر زوار که از شهر های آذر شهر و ارومیه و تبریز بودند. سوار اتوبوس شده و صبحانه میل کردیم. ظاهرا از مرز خسروی روزانه فقط 8 اتوبوس زوار،کربلایی می شوند و بقیه از مرز مهران و شلمچه راهی عتبات می شوند . آنها که دیگر مرز ها را دیده اند می گویند خسروی از نظر امکانات رفاهی و آسایشی زوار بسیار عالی است و اصلا قابل مقایسه با مهران و شلمچه نیست.کم کم با سایر جوانان هم سفر اخت و آشنا می شویم. باید 9 روز را کنار هم طی کنیم.


وقایع درون پایانه مرزی بماند پست بعد


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۰۹
پا پتی

پست وبلاگ یا رئوف

یا رئوف...


بعد از قریب یک ماه و نیم دوباره ورود خودمان را به دنیای مجازی تبریک عرض نموده و ابراز همدردی می نماییم با ناصر خسرو قبادیانی و حاج جلال آقای آل احمد و همه کسانی که دستی در آتش سفرنامه نویسی دارند. در مورد عکس های سفر هم متاسفانه با بدقولی عکاس گروه مواجه شده ایم و تا اطلاع ثانوی شرمنده تمام هم ولایتی ها در دهکده جهانی می باشیم. و اما مرده و قولش...


عصر روز شنبه 21 آذر ماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت این حقیر با بدرقه رسمی اعضای درجه اول و دوم خانواده و جمع کثیری از رفقای گرمابه و گلستان، دوستانی که مرام و معرفت را در حق این حقیر به اکمال و اتمام رسانیده اند( پدر روابط عمومی بسوزد)و در حالی که شوخی  های به جا و نا به جای رفقای عزیز تر از جان آمیخته بود با اشک های به جا و نا به جای اعضای خانواده وداع صورت پذیرفت و با یکی از دوستان 10 ساله که ظاهرا در سیر و سلوک و ظاهر، به شدت  شبیه من است طوری که در بسیاری از اوقات عوض برادر اشتباهمان می گیرند، راهی این سفر بزرگ شدیم.(نامش محمد است). بعد از سوار شدن به مرکب رونده (اتوبوس ) از میان 40 صندلی موجود نزدیک ترین به بوفه را برگزیدیم که از کودکی الفت خاصی با بوفه اتوبوس داشته ایم. از قضا صندلی های بوفه پر بود از صبحانه کاروان که مشتمل بر نان و کره و مربا بود. کور مگر از خدا چه می خواهد...


اما این شادی و شعف دیری نپایید، چرا که در کمال ناباوری مواجه شدیم با یک خانواده 6 نفری که کلا طالب صندلی ها شدند و ما را روانه  صندلی عقب راننده کردند.حال بماند که بعدها انس و الفتی بین ما و اعضای این خانواده پدید آمد. نیم ساعتی را به علت نماز گزاردن یکی از بانوان  و بعد گم شدنش معطل بودیم. بعدها کاشف به عمل آمد که این زن و شوهر مسن (قریب 60 ساله) برای گذران دوران نامزدی خویش راهی این سفر معنوی می شوند!! جالب تر اینکه در هنگام رفت معطل عروس خانم بودیم و هنگام برگشت در کربلا معطل شا داماد!!... بماند در فرصت مقتضی توضیح می دهم.


هر چه بود راهی شدیم باید صبح زود در مرز خسروی آماده ترک وطن می شدیم. بعد از حرکت مدیریت کاروان خودش را معرفی کرد "حاج محمد" نامی بود. در اولین نظر آنچه جلب توجه می کرد سر بی مو و هیکل ورزشکاری اش بود . برخورد و رفتارش نشان از صبر و حوصله و اخلاق خوشش داشت. از بچه های جبهه و جنگ بود. و نوع برخورد مسافران و عکس العمل او حاکی از مسئولیت سنگینش داشت. علی ای حال کاروان علاوه بر مدیر مشتمل بر مداح هم بود.و نیز یک آمپلی فایر کوچک.


در ابتدای سفر صبحانه فردا صبح و کارت شناسایی یا همان کارت بیمه زواران که توسط شرکت شمسا تهیه شده بود و منقوش به عکس زوار و نام کاروان و مشخصات او بود و درون یک کاور که با نخ به گردن آویزان می شد قرار می گرفت، توسط مدیریت پخش شد.


 و به راه افتادیم.ما که در صندلی جلو بودیم اطلاعی از اوضاع مسافران عقبی نداشتیم ولی راننده خوش ذوقمان طی مسیر برای مسافران از مداحی های حاج محمد عاملی اردبیلی  پخش می کرد و ...


اگر بخواهم از جاده بگویم با توجه به اینکه با راه های فرعی زودتر به مرز می رسیدیم از راه های فرعی عبور کردیم. در اولین نظر جاده های کردستان بسیار مخوف و مه گرفته بود. در چند مسیر با برف و کوران خفیفی مواجه شدیم ولی زیاد جدی نبود. روستا های مسیر بسیار کم نور و کمی شبیه به مخروبه بود....


در طول مسیر بسیار مواجه می شدیم با مامورانی که خودرویی را متوقف کرده و به فصد پیدا کردن اموال قاچاق دست به تفتیش (این کلمه را به خاطر داشته باشید،بسیار خواهید شنید) خودرو و مسافران آن زده اند. کردستان است دیگر...


در عوض کرمانشاه ...


*مربوط ها:


1-چند روز اخیر یکی از همسفرانمان به رحمت ایزدی پیوست. حسب وظیفه یادش را گرامی داشته و از حی ذوالجلال برایش طلب غفران می نماییم.


2-در مورد عنوان مطلب هم فعلا "صبر" ( به فتح صاد و کسر ب) در لغت عربی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۰۶
پا پتی
پست وبلاگ یا رئوف


یا رئوف


...و کربلا از"کرب"به معنی مزرعه و "الا "به معنی خدا آمده است


...و کربلا یعنی" مزرعه ی خدا "


-پس از پنجاه سال ، دکتر شهیدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۵۴
پا پتی